بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

قـایــق عــاشـــق
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: جدایی ،متن ادبی

دوباره توی این خلوت،دارم ترانه می سازم
دارم بازم واسه غم ها یه قایق واژه می سازم

یه قایق که پر از حرفه،پر از حرفای نا گفته
که تا نشکونه این بغضو،توی دریا نمی افته

ولی اما اگه روزی بیفته توی این دریا
می تونه که بیاد بازم به سوی خشکی فردا؟

می تونه باز توی ساحل،با پارو همنشین باشه؟
واسه قایق موتوری ها،هنوز یه جانشین باشه؟

چه دریای خطرناکی،یعنی میشه ازش برگشت؟
میشه تا آخرش رفت و رها از دست مردم گشت؟

باید کاری کنه آخر،نمیشه توی ساحل موند
نمیشه که فقط حرف زد،فقط تصمیمو از بر خوند

یه روز این قایق تنها بالاخره به آب افتاد
توی دریای خوشبختی با خوشحالی به راه افتاد

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

عجب دریای آرومی،چه لذت بخشه این رویا
چه آرامش شیرینی،نمی خوام برسه فردا

چه موجای قشنگی،روز زیبایی
صفایی داره این رویا توی دریای بیداری

می خوند و روی دریا راه می رفت
خیالش خوش بود و آگاه می رفت

خیال می کرد همیشه اوضاع بر وفق مراده
نمی دونست مثه برگی اسیر دست باده

نمی دونست همه روزای آفتابی یه روزی ابری میشن
همین موجای رقصون هم یه روزی وحشی میشن

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

گذشت و طعمه ی دریا شد این قایق
اسیر رقص بی رحمانه ی موجا شد این قایق

نمی دونست دل دریا یهو می بلعه اونو
خیال خام خوشبختی جدا از زندگی می کنه اونو

از اون قایق فقط چند تیکه چوب مونده
یه آتیشی همین چوبا رو زیر آب سوزونده

آره،این قایق عاشق هنوزم که هنوزه
داره از عشق دیروزش زیر آبا می سوزه

هنوز زنده س با یاد عشقش این قایق
به امید یه روز خوب هنوز زنده س این عاشق

 

علیرضا