بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

جایگزین
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

علی اون تو رو فقط به عنوان یه جایگزین می خواسته نه چیزه دیگه ای...کارایی کردی که بهش ثابت کردی جایگزین خوبی نیستی...حتی اگه قبولت می کرد و بهش می رسیدی فایده ای نداشت،چون یک عمر مقایسه ت می کرد با کسی که از دست داده...علی اون تو رو نمی خواسته،بفهم اینو!اگه می خواستت بالاخره یه جوری می تونست ببخشتت بعد از این همه ماجرا،اون یه جایگزین خوب می خواسته،وقتی بهش ثابت شده بوده که تو جایگرین خوبی نیستی چطور می تونسته دوباره ببخشتت؟اون نیاز به یه جایگزین مناسب داشته و اون جایگزین تو نبودی!بفهم!هر لحظه کاری کردی و با این کارهات بهش نشون دادی که با الگوی خودت زمین تا آسمون تفاوت داری،تو همه ش در حال مقایسه شدن بودی...تو درس نمی خواستی بخونی،فعال نبودی...در اون حد ایمان و اعتقادات نداشتی و سالک نبودی...تو اونقدر صبور نبودی که هر چیزی بشنوی بتونی از سر قدرت درونی درون خودت بریزی...علی دنبال کسی برو که با خودت مقایسه ت کنه نه کسه دیگه...کسی که طعم یه عشق رو چشیده سخت می تونه کسی رو به عنوان عشق جدیدش بپذیره،در بیشتر اوقات هم وقتی می پذیره از سر فراق عشق  قدیمی و نا امید شدن از وصال اونه...به خودت بیا،در بیا از این حال و هوا،رسیدنت به اون هم چیزی رو عوض نمی کرد...


مزه ی زهر مار می داد این حرفای بهزاد...خیلی تلخ بود،خیلی...تلخ تر از دود سیگار...تلخ تر از هر چیزی که فکرشو بکنی...حالم بد شد...نزدیک بود بالا بیارم...