بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

آنلی گاد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

به کسی جز خدا تکیه نکن...هر دیواری بالاخره خراب میشه...

بهزاد مشغول تعمیر کامپیوتر بهنام(داداشش)بود و بهنام هم پایین پای کامپیوتر بهزاد...ملودی هم چپ و راست زنگ می زد و ازش می خواست بره بیرون باهاش...خسته شدم،حس دیوونه شدن بم دست داد یه لحظه و سریع زدم بیرون و اومدم خونه ی خودمون.چقدر حساس و شکننده ام این روزا...چقدر بی هدفم...زندگیم رو بیشتر از هر وقت دیگه ای برباد رفته می بینم،منی که قابلیت اینو داشتم که یه آچار فرانسه بشم و حالا هیچ کاره ام،یه نابود شده ی به تمام معنی...می تونی درک کنی تو این شرایط چه جسی به آدم دست می ده؟دلم روزی دو پاکت مالبرو می خواد...