بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

پدر عاشقی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

شنیدی میگن پدر عاشقی بسوزه؟شنیده بودم ولی خودم تا حالا نگفته بودم...الان چند روزیه که روز و شب میگم...عشق همون قدر که شیرینه همون قدر ممکنه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...دوسش داری در حدی که حاضری جونت رو واسش فدا کنی،می خوای هر لحظه پیشش باشی یا نهایتن تلفنی باهاش حرف بزنی،هر لحظه می خوای یه خبری ازش داشته باشی،می خوای اونم دوستت داشته باشه و بخواد باهات بمونه،اما هیچ کودوم این اتفاقات نمی افته،در حالی که تو علاوه بر قلعه ی تنهایی توی خونه ی خودتونم تنهایی...چقدر سخته،چقدر سخته،چقدر سخته...

این روزا عشق روی سخت و تلخشو بم نشون داده،این روزا خیلی داغونم،پژمرده ام،می فهمی...؟چه مرگم شده؟حتی حوصله ندارم با بهزاد برم ملت و بدمینتون بازی کنم...خدایا،غلط کردم ازت عشق خواستم،شکر خوردم،نجاتم بده،دارم میمیرم...

چه روزای قشنگی بود...با بهزاد هر شب پارک ملت،هر شب بدمینتون...هر شب موسیقی و سیگار تو ماشین و پارک...غمی تو دلم نداشتم اما حس می کردم جای عشق یه نفر تو دلم کمه،مثل سگ پشیمونم،مثل سگ...دوباره همون شبا رو می خوام که بی خیــــــــــال با بهزاد ولگردی می کردم و می گفتم و می خندیدم...نمی خوام کسی تو خونه ی دلم باشه،می خوام فقط دوستامو دوست داشته باشم،دوستایی که تنهام نمی گذارن،بهونه نمی گیرن،غمام رو شریک می شن بام،آی خــــــــــــــــــــــدا....................کمک کن در بیام از این وضعیت...اینقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم...

 

یه روز تو زندگیم بودی...

همینجا رو به روم بودی...

اما آرزوم نبودی...

فک می کردم از آسمون...

باید بیاد یه روزی اون...

تا آرزوم بشه تموم...

یه اشتباهی کردمو...

دل تو رو شکستمو...

نمی بخشم خودمو...

جالا پشیمون شدمو...

می خوام تو باشی پیشمو...

حق داری نبخشیم...

شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

دنبال اون می گشتمو...

شاکی از این بودم که من...

ستاره ای ندارم...

ستاره بود تو مشتمو...

تکیه می داد به پشتمو...

احساسشو می کشتمو...

احساستو می کشتم...

...

انگاری خدا صدامو شنیده...بهزاد زنگ زد گفت امروز مرخصی گرفته و خونه شونم کسی نیست،برم پیشش.نهار میرم پیشش و میریم بیرون،شاید مثل قدیما،شاید...