بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

سیلوی زخمی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

یه جمله ی قشنگی خوندم الان،از اون جمله های قشنگی که قشنگ چاقو رو تا دسته فرو می کنه تو روحت...پیشنهاد می کنم نخونیدش اگه مثل من یه روح زخمی دارید:

چگونه می توان به تاول های پا گفت،تمام مسیر طی شده اشتباه بود...؟

 

سیلوی من زخمی شده،داره خون شدیدی ازش می ره...یه روزی اومد تا انبار آذوقه ی روحم بشه و مدتی رو هم دووم اورد اما انگار عمرش قرار نبود حتی به یک سال برسه.این سیلوی مهربون دیگه میون ما موندنی نیست،منتظرش نباشید رفقا.کسی فکرشو نمی کرد به این زودی از پا در بیاد سیلویی که قرار بود بشه یه انبار دنج واسه ذخیره ی غذای روح علی،جایی که همه تنهایی هاش رو،همه مشکلاتش رو،همه نداشته ها و حرف های نگفته ش رو توی اون جا بگذاره و به جاش یه سیر دل خوش به همراه ببره.حالا سیلوی قدرتمند دیروز،که تو کلی روزای سخت با مصائب علی راه اومد خودش زخمی شده و داره خودش رو فدا می کنه،مثل همیشه،این بار به یه نوع دیگه...

سیلوی مهربونم،ممنون که تا اینجا پا به پام اومدی،هیچ کس مثل تو به پام نموند.هیچ وقت فراموشت نمی کنم رفیق،از یاد نمی برم که توی روزهای سخت زندگیم چطور پا به پای دلم اومدی و قدمی پس نگذاشتی.دیگه نمی تونم واست کاری بکنم،فقط می تونم بهت قول بدم که جسم خیس از خونت رو یه جا با آرامش به خاک بسپارم و واست دعا کنم.قول می دم اگه این بار جایی رو انتخاب کردم واسه زمین گذاشتن بار روح،کمتر بهش فشار وارد کنم،کمتر دردامو بریزم توش،این قدری درد مندش نکنم که مثل خودم زخمی بشه،مواظبش باشم تا مثل تو توی 7 8 ماهگی یه هو ناغافل نترکه از فشار درد و خون فوران نکنه از هر گوشه ی تنش...سیلوی مهربون و دست داشتنی علی که تو خودت یه بن بست از خاطرات رو جا داده بودی،اگر چه وقت جداییه،اگر چه دیگه همدیگه رو نمی بینیم،اگر چه دیگه نمی تونیم دیگه دردامونو تقسیم کنیم ولی می خوام بدونی که همیشه به یادتم و با تو زندگی می کنم.همیشه میام و این 55 پستی رو که تو دل خودت جا دادی دوباره مثل همیشه قورت می دم،ولی قول می دم دیگه باری بهت اضافه نکنم.آروم بخواب رفیق...خداحافظ...

 

وقت رفتن بالاخره رسید،اگر چه فکر نمی کردم اینقدر زود برسه..دیگه این جا اون رنگ و بوی سابق رو نداره واسم.قلمم بکارت خودشو از دست داده و مخاطب محور شده،می خوام فقط مخاطبم تنهایی باشه،همین.

تو دنیای واقعی کسی انتظارم رو نکشید،چرا توی دنیای لعنتی مجازی کسی رو منتظر بگذارم؟ترک خونه همیشه سخت بوده،اما من کار های سخت تر از اون رو هم انجام داده ام.شاید به جایی دیگه رفتم و باز هم سطر سطر خون ریختم برای غریبه هایی که دوست دارند از این موزه ی درد دیدن کنند...اما این بار کمی را هم درون خودم می ریزم،اینقدر درد بالا نمی آورم که مشمئز کننده به نظر برسم.این بار هیچ کس را دعوت نمی کنم،تا نشکند،چینی حساس تنهایی من،اگر شگست،لا اقل دیرتر بشکند...

تو این مدت رکورد غیبت کردن در دانشگاه رو توی 4 سال متوالی که دانشجو هستم بهبود بخشیدم.نمی خوام بشمارم با امروز چند چلسه ست که نرفتم،چون فکرشم عذاب آوره.یادش بخیر،شمسی که قبول شده بودم قدر دانشگاهو بیشتر می دونستم،جون به جونم می کردن باید کلاسامو می رفتم،اما حالا...چی دارم می گم؟انگار نه انگاذ که این همه حرف از خداحافظی زدم.علی آقا،وقت رفتنه ها!دیرتون نشه!می خوام برم،ولی سخته.می دونی چی می گم؟عین آخرین لحظه های جدایی از یه دوست صمیمی که رو تخت بیمارستان خوابیده و می دونی ممکنه دیگه نبینیش...می خوای بمونی،اما زندگی لعنتی تو رو داره صدا می کنه...آخر سر دوستت رو می بوسی،واسه سلامتیش دعا می کنی(با وجود اینکه می دونی برگشتن سلامتیش یه معجزه ست) و ... و تنهاش می گذاری و بر می گردی به زندگی لعنتی.الان دقیقن همون حس رو دارم.سیلوی من نگاه مرگ بارش خیره ست بهم و با وجود اینکه خداحافظی کردم دل ندارم از پیشش برم...اما چاره چیه؟باید رفت...گفته بودم روزی می روم،نگفته بودم؟

دیکه چیز خاصی به عمر این وبلاگ نمونده عزیز،چند خط دیگه نوشته،یه عکس،یه غزل از حافظ و یه پست جدید هم برای اطلاع از تعطیلی وبلاگ و بعد اون هم خداحافظ.خداحافظ بن بست تنگ و تاریک خاطرات...می خوام بدونی رد پات رو هیچ چیزی نمی تونه از ذهنم پاک کنه،می خوام بدونی به یادتم همیشه،آروم چشماتو ببند و تنهام بگذار.یه قول یه عزیزی آروم باش...هـــــه...آره بن بست خاطراتم...آروم بمیر...این جوری هم خودت راحت تری هم من...آهای،تو!واسه دفعات آخر تو عمرم می خوام مخاطب قرارت بدم و بعد برم گورم رو گم کنم،این جمله رو با دقت حک کن توی مغزت:

حتی بهم رحم نکردی

 

ما  آزمودهـ ایمــــ  در اینـ  شهر  بختـ  خویشـــــ

بیرونـ کشید باید از اینـ  ورطهـــ رخت خویشـــــــ

از  بسـ  که دستـ  میگزمــــــ و آهـ مـیـ کشمــــــ

آتشـــ زدمـــــ چوو گلـــ بهـ تنـ لختـ لختـ خویشــــ

دوشمـــــ ز بلبلیـ چهـ خوشـ آمد کهـ میــــ سرود

گلـ گوشـــــ پهنـ کردهـ ز شاخـ  درختـ  خویشــــ

کیـــ دلـ تو  شاد  باشـــــ  کهـ آنــــــ یار   تند  خو

بسیار  تـــنـد  روی   نشیند  ز  بختـــــ خویشــــ

خواهیـــــ کهـــ سختـــ  و سستـــ  جهانـــــــ  بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سستــــــ و سخنــــ هایـــ سختــــــ خویشــ

وقتـــــ  استـــ  کز  فراقـــ  تو  وز  سوز  اندرونــــــ

آتشـ در افکنمـــ بهـ همهـ رختــ و  پختــ خویشــ

ایـ  حافظـــ  ار  مراد  میسر  شدیـ  مدامــــــــــــ

جمشید نیز دور نماندیـــ  ز  تختـــ  خویشـــــــــ