بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

کافیه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

پا شو جمعش کن بابا،نشستی گوشه ی خونه فرقی با دیوار نداری.ملت اون بیرون دارن زندگی می کنن،این تو غم باد گرفتی هر دم میای مینالی و میری که چی بشه مثلن؟پا شو بچسب به زندگیت خرس گنده...کلی کار روی زمین مونده داری که باید انجام بدی.جمعش کن این بساط مسخره بازی رو...فردا یه روز تازه ست که داره انتظارتو می کشه،مثل امروز و دیروز نباید محکومش کنی به باخت.دو روز دیگه می بینی موهات سفید شده و با امروزت هیچ تفاوتی نکردی و دیگرانی که یک صدم پتانسیل تو رو نداشتن مشغول فتح کره ی مریخ هستن...دستای مهربون خدا رو بگیر رو بلند شو.یه جوری دمغی انگار نه انگار که همین دیشب خیالتو راحت کرد.بلند شو و کفران نعمت نکن،یــــالــــا...