بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

من و بی خوابی عاشقانه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

یک ساعتی هست که بیدار شدم،مامان بابا مسافرت هستن و تنهام.حوصله ی چایی درست کردن رو ندارم حتی . . .

دیشب چقدر عجیب بود،به قدری عجیب که فکر کردن بهش باعث می شه حال خاصی پیدا کنم . . . همینقدر بگم که خدا سفت بغلم کرد،اینقدر سفت که عطر خدا پیچید توی تمام وجودم . . . بم قول داد که به همه چیز دوباره سر و سامون می ده . . . خیلی عجیب بود،خیلی . . .

تو برگی از زندگیم که دیشب ورق خورد جای دست خدا رو راحت می شد دید...خدایا!باز هم می خوام . . .باز هم . . .