بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

این نیز بگذرد(نسخه ی دوم)
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

حرف بسیار است و روزمره گی فراوان،پیشاپیش محترمانه دوستان کم حوصله را به سمت درب خروج راهنمایی می کنم . . .

 

پرده ی اول:

این نیز بگذرد(شمعی در باد)

 

خیلی چیزا هست که نمی نویسم،می دونی؟لزومی نداره همه با خبر باشن از اینکه چه اتفاق هایی داره واسم می افته و چه تجارب ارزشمندی دارم کسب می کنم،همین که خودم به ذهنم،بخش بایگانی خاطرات،اضافه شون کنم کافیه.در جریان هستی که...؟صدایی می پیچد مثل لالایی باد در علفزار:میفهمم.

 

فک کن!اومده بودم پست بزنم و حرفامو بزنم،در انتهاش هم حکایت این نیز بگذرد رو بنویسم،اما سید یه یهو رسید و منم بالکل فراموش کردم که اون دو خط رو در انتها بنویسم تا دوست مخاطب نادیده بفهمد که "چی نیز بگذرد؟"!

آورده اند که روزی از روز ها پادشاهی بر درویشی گذر کرد.درویش را پرسید:پندم ده،پندی که هنگامی که به یادش اُفتم اگر حالم خوش است آن را دیگر گون سازد و اگر ناخوش احوالم نشاط خاطرم بخشد!درویش گفت: این نیز بگذرد . . . با توئه بچه ی کوچولو!تویی که زندگیت رو توی زمان توپ بازیت جا گذاشتی،تویی که فک می کنی هنوز رنگین کمون هفت تا رنگ داره و سیاه سفید نشده،با توئه!این نیز بگذرد...

 

هم الآن می دونی یاد چی افتادم؟به دلایلی چند که هم الآن حاصل شدیاد روزی افتادم که با زهرا قرار داشتم.اگه نمی دونی بدون،من مثه خرس می خوابم نه مثل آدمیزاد،خوابم معمولاً سنگینه مگر در زمانی که با تمام وجود بخوام بیدار شم.چه ربطی داشت؟حالا می گم.آره...قرار داشتم با اون بنده خدا،ساعت 8 صبح.چون به ترافیک شرق به غرب نباید برخورد می کردم باید ساعت 6 می زدم به اتوبان رسالت-حکیم.فک کن روز قبلش آژانش وایساده بودم و شبش تا ساعت 2 نیمه شب با رضا و بهزاد سرزمین عجایب بودم و ساعت 6 هم باید از خواب پا می شدم،فک کن!گوشی روی آلارم بود روی ساعت 6 و من ساعت 4 صبح بعد از دوساعت خواب بعد از یه روز فوق العاده پر کار به صورت خودکار از خواب بیدار شده بودم تا ساعت رو ببینم که 6 نشده باشه!نه،فک کن!یک یا دو هفته بعدش باهاش ساعت 10 11 قرار داشتم چون شبش تازه از مسافرت رسیده بودن و ساعت 12 1 خوابیده بود نتونست بیدار شه و خواب موند!فک کن!خدایا،به که دل بسته بودم...؟!به که دل بستم...؟!به که دل خواهم بست...؟!روزگار غریبیست نازنین.

 

 

پرده ی دوم:

"نه،همین لباس ِ زیباست" یا "نه همین لباس ِ زیباست"؟مساله این است...!

 

روح و روانم محکوم به مرگ شده بود.حال خرابی داشتم...امام رضا نگاه کرد،پناهگاهم رو در مشهد مقدس دیدم.به کیا زنگ زدم و دعوتش کردم به 24 ساعت عشق بازی با امام رئوف و کیا هم نه نیورد و اومد و راهی شدیم.رفتیم مشهد...

رسیدیم.رفتیم راه آهن تا بلیطی تهیه کنیم،به وسیله ی بازار سیاه بلیط گرفتیم برای کرج!تا از اونجا بیایم تهران.رفتیم تا نهار بخوریم...اتفاقی با انسانی آشنا شدم که بوی عطر نمی داد اما بوی آدمیت می داد.لباسش کهنه بود،شغلش پیش پا افتاده بود،چهره ای ژولیده داشت،اما دلی داشت به وسعت دریا.قصدم گرفتن آدرس بود که تا جایی که از دستش بر میومد کمک کرد.وقتی به مقصد رسیدم ناگاه چشمم به گوشی بدون شارژ و کیف بدون شارژرم افتاد و قصد کردم به نیت راه افتادن در مغازه های مردم برای شارژ گوشی،همین شد که دوباره به مغازه ی این انسان رسیدم.خودش گوشی موبایل نداشت حتی اما مغازه ای رو بم معرفی کرد که بتونم گوشی رو شارژ کنم.گوشی رو گذاشتم شارژ و برگشتم پیشش که تشکر کنم که من مسافر بی جا و مکان رو دعوت کرد به چایی.نشستیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم...فهمیدم که در طول عمرش این پیرمرد دوست داشتنی تنها یک بار به تهران سفر کرده.چایی می ریخت برایم و حرف می زدیم...بعد از مدتی چون کیا منتظرم بود برگشتم پیش کیا و کیا رو دیدم که از جایی که بود راه افتاده بود تا منو پیدا کنه.با کیا رفتیم پیش اون پیرمرد مهربان و این بار برای کیا چایی ریخت و مشغول حرف زدن شدند...در همین حال من اجازه گرفتم و از دستشویی مغازه برای وضو استفاده کردم و نمازم رو در مغازه ی همون بنده خدا به جا اوردم و بعد از من هم کیانوش.سید بود،و اسمش که در اینجا ذکر نمی کنم برآمده از ویژگی های خداپسندانه ی رفتاریش بود.بعد از این که کیا نماز رو خوند رفتم و گوشی رو گرفتم و بعد از یه خداحافظی گرم از اون انسان جدا شدیم...بنده ی خدا می خواست بدونه اگه شب تصمیم به موندن داری جایی هم واسه اقامت شبمون تدارک ببینه!

تن آدمی شریف است،به جــــان آدمیت/نه همین لباس زیباست،نشــان آدمیت

صورتش خسته بود،موهایش ژولیده،لباسش مندرس،لهجه اش نامدرنیته!به احتمال قریب به یقین درس هم نخونده بود اما دریایی بود،دریایی.یاد تن آدمی افتادم،که روزی مصداق شرافت بود،که این روزها تنها به این لباس زیبا شریف است،نه به جان آدمیت... خوشحالم که نمردم و دیدم همچین آدم هایی هنوز هم هستند،کسایی که وقتی یه غریب می بینند از ناآگاهیش سودجویی نمی کنن و دستشو می گیرن و در حد خودشون پناهش می دن.کسایی که به چشم روشنفکران بی خاصیت،عوامان بی سواد جامعه اند اما در دانشگاه انسانیت درس محبت و بخشش بی دریغ می دهند...سعدیا،بعید می دانستم روزی جان آدمیت رو به عینه ببینم،تصورم این بود که چشمم به لباس زیبای آدمیت بسته خواهد شد،خوشحالم که شاید بتوانم روزی برای فرزندانم از این داستان "نمردیم و دیدیم" تعریف کنم.غرق در سادگی اون مرد غریبه،اون دوست تازه شدم و پس از مدت ها به یاد آوردم که چقدر متنفرم از تجمل و چقدر عاشقم ساده گی و خلوص را...

 

پرده ی آخر:

کوچه ی خوشبختی(توهم)

 

در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی قدم می زدم و عمر می فرسودم.گاهی اینقدر می دویدم که نفس به شماره می افتاد و گاهی اینقدر می ماندم که عابران مترسک سر جالیزم خطاب می کردند!خسته بودم از این کوچه های بی چراغ و تو در تو...ناگاه نوری تابید و شبم آفتابی شد...زیر نور بود که چشمان خسته ام تابلویی دید به وسعت خورشید...بر آن نوشته بودند:کوچه ی خوشبختی.تمام نیرویم را در پایم گذاشتم و به سویش دویدم،به خیال اینکه پس از طی بسی تاریکی و ظلمات به روشنایی رسیده ام...آه که چه رویاهایی در سرپروراندم و در دنیای خیالاتم به چه افکاری بال و پر بخشیدم...غرق در تحقق فعل رسیدن بودم که ناگاه خون جلوی چشمانم را گرفت و درد دوباره میهمان خانه ام شد...آه که دیوار این بن بست چقدر بلند بود،این قدر بلند که درخت سبز خیالم نیز در برابرش کوتاه آمد و خشک شد...

 

 

 

پ.ن:عکسی که مد نظرم بود رو نتونستم استفاده کنم چون فیلتر بود...