بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

این نیز بگذرد
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

می بینی چه فرت و فرت می نویسم این روزا؟واسه این که حال و روز خوشی ندارم و پرم از حرف.قصد داشتم کلی حرف بزنم و درد و دل کنم اما الان سید محمد حسین داره میاد پیشم که بریم بیرون.حدود دو ماهی هست که ندیدمش.متاسفانه و شاید هم خوشبختانه سید این ترم رو مرخصی گرفته که واسه ارشد بخونه و عطر این فرزند خلف پیامبر رو این روزا نمی تونم زیاد استشمام کنم.امروز با حسن بودم تو دانشگاه،جفتمون کلاس اول رو موندیم فقط و نهار و خوردیم و بی خیال بقیه ی کلاس ها شدیم.رفتیم شیان،کلی آهنگ گذاشتیم و کلی حرف زدیم.خیلی آرومم کردن حرف زدن با داش حسن،خیلی ...

سید الان بم زنگ زد،سر 30 متری هستش و داره میاد بالا به سمت کوچه مون.زنگ زده بهم می گه من رسیدم،خودتو گرم کن دارم میام!خدایا،ممنون از این همه دوست مهربون.ازم نگیر این دوستای گل رو،خیلی بهشون نیاز دارم...

وقتی بیام خونه قصد دارم انشاا... یه پست پدر مادر داری بزنم،اگه خدا خواست و حسش بود و قسمت شد.پس:

ادامه ی داستان در قسمت آینده