بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

قطار
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان

قطار در حال حرکت است و تنم کوفته از 12 ساعت مچاله شدن در کوپه ی متحرک آن.سرماخورده گی ام شدت یافته و خسته در گوشه ای از کوپه ولو شده ام.افکار پریشان لحظه یی رهایم نمی کنند.سنگینم،گویی بمبی در دل حمل می کنم که واپسین ثانیه های عمرش را سپری می کند.از دیشب "انتخاب" در ذهنم رژه رفته و جای عمیق گام هایش را به وضوح می توان بر خطوط آشفته ی ذهنم دید.در دریای انتخاب اسیر دست موج هایم که ناگاه قایقی به ساحلم می رساند.یادم می افتد که دوست موقت و مهربان هم کوپه ایم،بهنام،چند دقیقه پیش در حال گوش کردن به آهنگ بود،با گوشی موبایلش.

بهنام...؟

بله؟!

از شادمهر چیزی داری روی گوشی؟

اتفاقا یه آهنگ داشتم،ولی گوشی ویروسی شد و پاک شد!

چه آهنگی بود حالا؟

همون که جدید خونده!

انتخاب؟!

. . .

دنیا اگه تنهام گذاشت،تو منو انتخاب کن . . . ؟

آره،آره!همون!

 

بـ و مـ . . .

گویی 2012 زود تر از موعد روی داده ست،بمب منفجر می شود و دنیا نابود می شود.

قطار هنوز در حال حرکت است.