بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

زندان تنهایی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی ،خاطرات

می نویسم برای قلب خسته و پر دردم

که همیشه به قلب یک مرد بودن متهم شده است

می نویسم برای اشک هایم

که محکوم به سرازیر نشدن اند

می نویسم برای سینه ام که مالامال دردست

برای روحی که تنها مانده ست

برای جسمی که با رمق غریبه ست

برای پستی که یادش نیست آخرین بار کی کامنت داشته

برای مردی که صاحب تمام این ها به یک جاست!

تصور می کند در خلوتش

رویای با هم بودن را

دستانش همچون روحش به زنجیر کشیده شده اند

حکم تنهایی را برایش بریده اند،

اما گاه و بی گاه در پشت حصار اندیشه به تصور کردن دل خوش می کند

تنها تصور می کند و به تصور رویای با هم بودن راضی است...شاید راضی تر از حقیقت عشق...

تصورش هیچ گاه به جدایی منتهی نمی شود

تصورش هیچ گاه حول خاطره های بد پرسه نمی زند

تصورش هیچ گاه دستش را خالی نمی گذارد...

می نویسم،

برای مردی که در زندان تنهایی حبس ابد گشته است...

 

پ.ن:شبی که گوشم کر شد از حرف رفتن اما ناامید نشدم از روزی که بنوازدش حرف ماندن.