بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

غروب سنگین چند شنبه
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات

اولین بار نیس که حس تنهایی می کنم تو یه غروب تلخ،مسلماً آخرین بار هم نخواهد بود.چقدر تلخن غروبا،انگار زمان می ایسته و توقفشو به تو تحمیل می کنه،انگار دست و پات رو می بنده و با خیال راحت و سر حوصله شکنجه ت می کنه.اگر چه بهونه های بسیاری دارم برای گریستن اما این بار دوس دارم بی بهانه گریه کنم.بی بهانه زار بزنه،بی بهانه فریاد کنم،فریادی که ترک بندازه روی شیشه ی اتاقم،فریادی که شیشه رو بشکونه اما سوز جگرم رو خاموش کنه...

معمولاً این جور وقتا حافظ می خوندم،اما الان حوصله ی حافظ رو هم ندارم.حوصله ندارم با توصیف وصف وصال به دنبال آرامش موقتم باشه.دوس دارم لبریز شعر یغما بشم،با کتاب شعر هاش فال بگیرم،خیالم راحته که هر کودوم شعر های پر سوزش که بیاد رو راحت می تونم به یه روز عمرم وصل کنم.چه خوبه که حالا که رو لپ تاپ آهنپ خاصی نیس حداقل گوشی هست...