بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دستم بگیر(روز های ترانه و اندوه)
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات

اگه حسابش باشه باید از دیروز بنویسم،که با امیر و کیانوش رفتیم فیروزکوه برای ثبت نام امیر و بعد رفتیم بابلسر و شب برگشتیم.اما از اون نمی نویسم،چون دست و دلم به نوشتنش نمی ره فعلن،شاید وقته دیگه.

نمی دونم چی شده،نمی دونم...گیجم.دنیا دور سرم می چرخه،چه خبر شده؟کی رفته؟کی اومده؟نمی دونم،فقط حس می کنم یه اتفاقایی تو دلم افتاده که دلیل افتادنش اونیه که اومده تو زندگیم...

هی فک می کنم،هی فک می کنم و هی افکار پیچ در پیچم رو می خوام یه جوری منتقل کنم به این صفحه ی سفید و هی نمی شه،هی نمی شه،هی نمی شه...

کلی ای کاش دارم تو دلم و کلی آهـ ،یکی دو تا نیس.ولی توکل به خدا،ای  کاش ها رو مدفون می کنم در اعماق دلم،می دونم خدا هر کودوموشونو بخواد بم میده،می دونم هر کودومو صلاحه بم می ده ولی باز هم گاهی بیتابی می کنم،آه می کشم و می نالم از ای کاش ها.گوشه ای می شینم و با خودم می گم ای کاش همه ی این ای کاش ها رنگ واقعیت می گرفت...

دیروز حالم بدجوری خراب بود.این هفته رو غیر از یکشنبه دانشگاه نرفتم.باورش سخته،می دونم،خودمم نمی تونم باور کنم،ولی نرفتم دیگه،نرفتم!خوب اگه می رفتم هم فایده ای نداشت که...داشت؟چه فایده یی داره وقتی تو دانشگاهم اما هیچی نمی فهمم؟اما روحم تو خونه پای لپ تاپه؟پس همون بهتر که نرفتم.امیر بم زنگ زد و بدون معطلی لبیک گفتم و با کیا رفتیم فیروز کوه.بعدش امیر اصرار داشت بریم تهران ولی زورش کردیم که بریم شمال.طفلک تموم راه رفت و برگشت رو خودش رانندگی کرد چون گواهینامه همراهم نبرده بودم.کلی با بچه ها حرف زدم و کلی آرومم کردن.خیلی باید رفیق خوبی داشته باشی که خودش همچین تجربه هایی نداشته باشه اما نهایت سعی اش رو بکنه برای آروم کردنت،جوری که انگار خودش کلی تجربه ی این تیپی داشته و جوری که حس می کنی می فهمتت،واست ارزش قائله و مهم تر از همه این که دوستت داره!رفتیم و تو راه کلی حرف زدیم و کلی تو سر و کله ی هم زدیم و خندیدیم و چقدر حال داد.بعد از ظهر بود که تو زنگ زدی و چقدر حالم بهتر تر شد...کیانوش آبتنی کرد،کلی عکس گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه.برگشتنی ترافیک بود و همه ش داشتم حرص می خوردم که چرا خریت کردم و گواهینامه م رو نیوردم که امیر همه ش رانندگی کنه...به جاده که رسیدیم موجی دیدیم از کامیون هایی که درگیر لایی کشیدن و سبقت گرفتن از هم بودن.یه جاهایی حس نید فور اسپید بمون دست می داد،شب بود و هیچی معلوم نبود و تو دل تاریکی به سختی می شد رانندگی کرد.وسطای جاده افتادیم پشت "یل خلیل شهر" !یه اسکانیا که این جمله رو نوشته بود پشتش.یل خلیل شهر دست فرمونش فوق العاده بود و علاوه بر این که از همه سبقت می گرفت به کسی هم اجازه ی سبقت گرفتن نمی داد و کلی روی مخ بود که اونو هم بالاخره تو یه موقعیت مناسب رد کردیم.کلی خندیدیم با این یل خلیل شهر،عجب روز و شبی بود خدایی...

خدایا،نگران روزهایی هستم که قراره در آینده بیان،خیلی نگرانم،خیلی.تنهام نگذار،بی تو توی دریای آینده غرق می شم،دستمو محکم تر از هر وقت دیگه بگیر این روزا...دوستت دارم خدای من،بیشتر از هر کسی و هر چیزی.