بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

حافظــ،داشتیــمـ...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،افسردگی هایم ،حافظ

آغاز

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

تقصیر تو شد حافظ،تقصیر تو شد...تو باعث شدی که قدم تو این راه بگذارم،خواستم شهره ی شهر بشم به عشق ورزیدن...ولی نه،تو بم اخطار دادی،گفتی که باید وفا کنم و ملامت کشم و خوش باشم،گفتی که در طریقت ما کافریست رنجیدن...داشتم کافر می شدم حافظ اما الان حس یه توبه کار رو دارم،می خوام ملامت بکشم و خوش باشم...تو باهام اتمام حجت کردی حافظ،نمی تونم بازخواستت کنم...گفتی که مراد دل ز تماشای باغ عالم به دست مردم چشم از رخ یار گل چیدنه،آره گفتی،اما در پی اش هم گفتی کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟؟؟حافظ نبودی،شاید هم بوی و میدیدی که به می زدن نقش خودپرستی رو خراب نه،از بنیان نابود کردم اما نشد،کشش چو نبود از آن سو،کوششم سودی رو حاصلم نکرد...باز هم گوش سپردم به حرف خودت،به میکده تافتم چون وعظ بی عملان واجب است نشنیدن...این بود حاصلم،اما اون روز نفهمیدم...غزلت رو خوندم و نا خواسته پا در راه عشق گذاشتم...

 

 

عشق

در شبی که عشق میسر شد باز دل به تو سپردم تا میخی حواله ام کنی تا بر در عشقش کوبم و تو هم مثل همیشه خبر از دلم دادی و آگاهم کردی،با خبرم کردی که عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته شده ام و دانستی که از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام...در بر یار فاشم کردی که عاشق و رند و نظر بازم و به چندین هنر پیراسته ام...فاش کردی از شرمم را از خرقه ی آلوده ی خود که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام...اما در میان این اعترافات گفتی که چو شمعی که در سوختن است باید خودم نیز کمر به سوختن ببندم...گفتی که باید در غم بیفزایم آنچ از دل و جان کاسته ام...اما در آخر باز امیدم بخشیدی،که نو قبا به خرابات رم تا دلبر نو خاسته ام را در بر کشم...

 

و باز هم عشق

سحر شد و با دلی غرق تحیر از عشق نوخاسته ام باز به سراغت آمدم،تا یقین حاصل کنم که آنچه گذشت خواب نبوده است که الحق یقینم را صد چندان کردی اما چرا؟امیدم دادی که در دل خسته توان در آید باز،در تن مرده ام روان در آید باز...اما باز از آینده ی تلخم خبر دادی،از حال امروزم،از چشم بسته ام که فتح باب وصالش مگر گشاید باز...در پی اش دوباره به دوری ام از یار پرداختی که غمی که چون سپه زنگ ملک دلم بگرفت ز خیل شادی روم رخت(رخش)زداید باز...تاکید کردی که به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم،به جز خیال جمالت(جمالش)نمی نماید باز...در پس آن دوباره و دوباره از آینده ی تلخم با خبرم کردی،مثالی زیبا زدی بدان مثل که شب آبستن است روز از تو،ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز؟آن شب،شب عشق زایید و این شب جدایی،ستاره می  شمرم تا که شب چه زاید باز...چه ظریفانه خبرم دادی و من فهمیدم و خود به نفهمی زدم تا در باد عشق دمی بیاسایم زان شراب روحانی...در آخر حرف امروزم را تو آن شب زدی و گفتی:بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ،به بوی گلبن وصل تو می سراید باز...اما مثل همیشه من تفسیر به رای کردم و ابیاتی که دوست داشتم را به خود نسبت دادم،شاید هم حرف فراق را در جدایی موقتی ام از یاد دیدم و وصال را نزدیک در حالی که منظور تو فراق ابدی بود و چشم براه وصالی بودی در پی آن،چیزی که به ذهنم خطور می کرد هر چیزی جز آن...

ل ع ن ت

 

جدایـیـ

شب سختی بود و شب های سخت تر در پیش روست.اولین بار بود بعد از کوچ مادر که با دو چشم خیس و قرمز برخواستم از خواب،با خود گفتم ای شب،ستاره ها بشمردم که بزایی خوشبختی را و الحق والانصاف که تمام کمال آنی که می خواستم زاییدی،تو چه نیک زاینده ای هستی ای شب!بعد از چند ساعت خواب و بیداری همراه با خواب های در هم و اعمال شاقه از خواب بیدار شدم و فرزندی که دیشب شب برای زاییده بود را در روشنای روز به وضوح مشاهده کردم و یقین بردم که خواب نبود آنچه سرم آمد،بیداری محض بود...آن شب وصال یار زاییدی و صبح به یقینش دیدم و دیشب به نیکی جبران نمودی.ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز...

از خـــــــوابـــــــ  بــیـــــد ـار شدم و ای کاش نمی شدم،دوباره مثل همیشه به دامان حافظ پناه بردم طلبکارانه،که چه در دلم انداختی حافظ با هزار آرزو و امید؟و تو این بار در موعد جدایی که خودت وعده اش داده بودی نیک تر از همیشه جوابم دادم،گر چه تو همیشه نیک تر از همیشه جوابم می دهی ای حافظ شیرازی...اگر در سه بار گذشته در این چند شب با خواندن غزل های شگفت آورت به پهنای جهان لبخند زدم این بار نه به اندازه ی لبخند های گذشته،بل به وسعت وراء و ماوراء خواندم،خواندم،گریستم،گریستم و گــ ـر ـیسـتـ ـم ...

 

اگر رفیقـــ شفیقیــ درستـــ پیمانـــ باشـــــــ

حریفـــ خانهـــ و گرمابهــ و گلستانـــ باشـــــــ

شکنجــ زلفــ پریشانـــ به دستـــ باد مدهـــــــ

مگو کهــ خاطر عشاقــــ گو پریشانـــ باشـــــــ

گرتــ هواستــ کهــ با خضر همنشینــ باشیـــــــ

نهانــ ز چشمــ سکندر چو آبــ حیوانـــ باشـــــــ

زبور عـشــقـــــ نوازیــ نهــ کار هر مرغیستـــــــــ

بیا و نوگلــ اینـ بلبلــ غزلخوانــ باشـــــــ

طریقــ خدمتـ و آیینـ بندگیـ کردنـــــــ

خدایـ را کهـ  رها کنـ بهـ ما و سلطانـ  باشـــــــ

دگر بهـ صید حرمـ تیغـ بر مکشـ زنهار

وزانـ کهـ با دلـ ما کردهـ ایـ پشیمانـ باشـــــــ

تو شمعـ انجمنیـ یکزبانـ و یکدلـ شو

خیالـ و کوششـ پروانهـ بینـ و خندانـ باشـــــــ

کمالـ دلبریـ و حسنـ در نظربازیستـــــــ

بهـ شیوهـ یـ نظر از نادرانـ دورانـ باشـــــــ

خــ مـــ ـوشــ حافظـــ  و از جور یار نـ ـالـ ـهـ  مـ ـکـ نـــــــ

ترا کــهــ گفتــ کهــ در رویـــ خوبــــ حیـرانــــ باشــــــــ ــــــ

 

هر کاری که فک می کردم این چینی شکسته رو دوباره مثل اول میکنه کردم اما نشد...خواستم به دنیام رنگ بی رنگی بزنم و از نو نوزاد شیرخواره ی توی بغل مادر بشم و به سلیقه ی یار دوباره دنیام رو رنگ کنم،هر رنگی که خواست،اما قبول نکرد،دوست داشت مادر زادی رنگ اون باشم...خدایا تمام تلاشم رو کردم با تمام وجودم اما رضا حاصل نشد،شاید رضای تو حاصل شده باشه از این جدایی،راضیم به رضای خودت یا الله،به بزرگی خودت نگاه کن و حقارتم رو نبین،خودت دست های کوچیکم رو بگیر و این بنده رو از این منجلاب افسردگی بکش بیرون،خودت علیرضات رو دوباره احیا کن...

یا الله...