بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روشن کنیم شب رو
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

چقدررررر خوبه هوای تو،چه حسی رو به من دادی،گرفتار تو که هستم،بدم می آد از آزادی...چه کرده این علیرضا عصار...

می دونی چن وقته درست حسابی ننوشتم این جا؟نمی دونم چن وقته ولی واسه خودم اندازه هزار سال گذشته!دلایل مختلفی هم داشته،از شروع شدن دانشگاه بگیر تو هدایت شدن توسط لینک های پرشین بلاگ به بیشه ای سبز و مشغول شدن به اونبیشه.همین بود که این مدت کمتر اومدم و اگر هم اومدم چند خطی نوشتم و زدم به چاک.دیروز تو سایت دانشگاه می خواستم آپ کنم اما دیدم دلم با نوشتن توی این مکان عمومی نیست و ننوشتم،الان شاید فرصت مناسبی برای جبران مافات باشه.

به پست هام که نگاه می کنم لذت می برم،یه شوقی دلم رو می گیره و یه کمکی هم راستشو بخواید ذوق مرگ می شم.خیلی خود خواه و خود پسندم نه؟خوب هر آدمی وقتی به دست نوشته های خودش نگاه می کنه لذت می بره هر چند چرت و پرت نوشته باشه!غیر از اینه؟!بین خودمون باشه،بیشتر خوشحالیم از اینه که می بینم وقتی ایستگاه آخر پیاده شدم و پام رو  از این دنیا گذاشتم بیرون یه یادگاری از خودم به جا گذاشتم،یه چیزی که دیگران رو به یادم میندازه و با پا گذاشتن توی این خونه ی مجازی چند لحظه ای به یادم لبخند می زنن،همین خودش کلی لذت بخشه!نیست؟البته باید یادم باشه و به یکی از دوستان نزدیکم بسپرم که وقتی مُردم یکی بیاد و خبر مرحوم شدنم رو به دوستان مجازی اعلام کنه،زشته که خیل عظیم هواداران این وبلاگ بی خبر بمونن از رحلت من.:)

چند شب پیش بود که تو بیشه چند کلمه ای نوشتم راجع به روز هایی که چینی احساسم تَرَک خورد،همین شد که شب چشمام رو به یاد زهرا به خواب سپردم.یه خواب عجیب غریبی دیدم که خیلی بم حال داد،از اتفاقاتی که تو خواب افتاد یه چیزای محوی رو فقط یادمه...اینکه اتفاقی یه جایی زهرا رو دیدم و یه هو همه چیز خوب شد مثل اول و اون روز خوبی که همیشه منتظرش بود توی خواب بالاخره اومد.صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم همه چیز یه خواب بوده و بس.

خوبی خواب می دونی چیه؟اینکه تو خواب هیچی یادت نیست،یادت نیست چه اتفاقاتی واست افتاده بوده،یادت نیست چه دلخوری هایی داشتی،چقدر ناراحت بودی از دستش.تو خواب همه چی خوبه،ولی چه فایده؟همه ش خوابه!آره،تو خواب همه چیز خوبه...

ترم خاصی رو دارم تو دانشگاه سپری می کنم.بچه ها نیستن،کلی از واحد های افتاده رو دوباره برداشتم و با کلی غریبه هم کلاسم این ترم،تو دانشگاه غالباً تنهام و کسی شریک پرسه هام نیست.دیگه گفتن و خندیدن و راه رفتن با بچه ها رزرو کردن غذای هفته ی بعد رو از یادم نمی بره،دیگه ساعت های خالی به سرهت باد سپری نمیشن و کلی وقت دارم برای فکر کردن.خوبی های خاص خودشو داره و همین طور تنهایی های خاص خودش رو.بیشتر بچه ها این ترم تموم می کنن و من ترم بعد هم مهمون دانشگاهم.روزهای سختی در پیش دارم،امیدوارم سختی این روزها منتهی شه به روز خوبی که تو بیداری منتظرشم.شب های خوبی رو تو خواب صبح کردم،این بار بیشتر از همیشه منتظر یه روز خوبم،یعنی یه روز خوب می آد؟