بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

لحظاتی چند تا آغاز تا دانشگاه
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

دانشگاه داره شروع میشه.الان ساعت 9 هستش و ساعت 10 هم کلاس ریاضی گسسته دارم،گسسته ای که ترم یک افتادم و الان ترم 4 دوباره برش داشتم.ساعت 8 تا 10 هم کلاس معارف داشتم که نرفتم.

بوی ماه دانشگاه یه خورده رفته روی مخم،نمی دونم دماغم رو بگیرم دو دستی،یا اینکه اجازه بدم توی وجودم رسوخ کنه تا باز هم آروم آروم شاید بهش عادت کنم.فک کنم اگه مخالفت نکنم و بهش اجازه ی رشد و نمو بدم بهتر باشه،نه؟درسته که حوصله شو هییییچ جوره ندارم(به خصوص حوصله ی کلاس هایی که افتادم و الان باید دوباره بردارم رو...)اما چاره یی نیست جز تسلیم شدن،دست هام رو می برم بالا به امید اینکه وقتی پایین اومدند یه مدرک لیسانس توشون باشه...