بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روزهای شلوغ
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱   کلمات کلیدی: خاطرات

خوب،امروز هم اومد.یه روز دیگه که توش به لطف خدا نفسی هست برای موندن و وقت و حوصله ای برای نوشتن.فک می کنم یه هفته ده روزی میشه که خاطراتم رو ننوشتم.پسرعمه م(سعید)از اصفهان اومده بود و مهمون بود خونه مون،2 3 روز اول رو رفتیم شمال ویلای یکی از آشنایان و بقیه ی روز ها رو هم با هم تو تهران گذروندیم که خیلی خیلی خوش گذشت به جفتمون.حالا کلی داستان هست تو همین رفت و آمد این بار سعید به تهران که نه حوصله ی من می کشه به تعریف کردن و نه حوصله ی تو به گوش کردن.شرح دیروزی که گذشت رو می دم و اگه هم پا داد یه فلش بک مختصر به روزهای دیگه.

جایی که رفتیم یه روستایی بود 50 کیلومتری آمل،از دریا خبری نبود اما یه منظره ی عالی داشت رو به دماوند و خود روستا هم لا به لای کوه ها قرار گرفته بود.می شد تو همون چند روز که اونجا بودی یه نفس سیر از هواش بکشی و یه کم شلوغی تهران رو فراموش کنی ولی با این وجود بعد از دو سه روز باز دلم هوای تهران رو کرده بود.نمی دونم این خاک دامن گیر تهران چی داره که هر جا می رم بعد از اندکی دلتنگش می شم و  می خوام برگردم بهش.دوس داشتم 50 60 کیلومتری که تا آمل و محمود آباد مونده بود رو هم بریم روز آخر و دریا رو هم ببینیم اما پدر گرامی مخالفت کردند و برگشتیم تهران.

 

                    

 

برگشتیم تهران و هنوز بر نگشته با سعید مشغول گردش و گشت و گذار تو تهران شدیم.خیلی این ور اون ور رفتیم،از پارک های تهران گرفته تا استخر و فوتبال تو باشگاه اداره.الان دارم با خودم فک می کنم ای کاش اون شب هایی که سعید اینجا بود یه کم دیرتر می خوابیدم و شب میومدم اینجا می نوشتم تا این شرح این روزها کمرنگ نباشه توی وبلاگ خاطراتم.

روز یکی مونده به آخر صبح زود از خواب پا شدیم و با خونواده رفتیم بهشت زهرا(ساعت 6 7 صبح)،بعد از نشستن پای قبر مادر(مادربزرگ من و سعید)و فکر کردن به خاطرات خوب با مادر بودن و فرستادن فاتحه رفتیم قطعه ی هنرمندان.حس عجیبیه قدم زدن لابه لای قبر هنرمندایی که یه عمر باهاشون زندگی کردی.چشمم روی قبر ها می چرخید و با دیدن هر اسم آشنا لرزشی به دلم می افتاد.بعضی ها رو بدون هیچ دلیلی بیشتر دوسشون داشتم در حالی که معروفیت چندانی هم نداشتند اما به دلیل نامعلومی از دروازه ی دل من راحت تر عبور کرده بودند:مهری ودادیان،مسعود رسام،نادیا دلدار گلچین و داود اسدی.هنوز سنگ قبر نادیا رو هم ننداخته بودن برای فاتحه خوندن باید بالای تلی از خاک می نشستی...خدا همه ی هنرمندان و عزیزانی رو که روزی در میون ما بودن بیامرزه،روحشون شاد...

بعد از بهشت زهرا رفتیم امام زاده صالح!خیلی دور بود،آره!ولی مگه پسرعمه سالی چند بار میاد تهران؟رفتیم تو بازار صبحونه خوردیم و بعد از اون رفتیم زیارت و حدود ساعت 1 بود که خونه بودیم.بعد از ظهر امیر که بدون وسیله رفته بود سر کار زنگ زد بهم و گفت بیا دنبالم.با سعید رفتیم دنبال امیر و در راه برگشت به خونه رفتیم پارک ملت.حدود 2 ساعت مردونه بدمینتون بازی کردیم و وقتی از شدت خستگی جونی به تنمون نموند راه افتادیم بریم خونه.حوس کرده بودم روبروی پارک ملت بستنی میوه ای بخوریم اما پولی نداشتم(سعید و امیر هم همینطور!)،به رضا زنگ زدم تا ده تومن بریزه به کارتم.در طول اینکه منتظر بودیم رضا پول بریزه به امیر گفتم بریم پیش یکی از آقایون روحانی که دم پارک ملت می شینن و چند دقیقه ای باهاش صحبت کنیم.شاید حالا تعجب کنی که صحبت راجع به چی!امیر یه سری شک و شبهه راجع به بعضی آیه های قرآن داره که حس کردم الان مناسب ترین وقته که بفرستمش پیش یکی از این بنده خدا ها بلکه یه جواب درست جسابی بگیره.رفتن من و امیر و سعید پیش اون بنده خدا همانا و 3 ساعت حرف زدن همانا!!!!داستان حرف زدن هامون هم خیلی طولانی،در طول حرف زدن چند نفر هم به جمع اضافه شدن و تو بحث شرکت کردن و کلن بحث خیلی خفنی شد.ساعت 10 10.30 شده بود که حاج آقا بلند شد تا بره چون باید میرفت قم و حسابی هم دیرش شده بود.ما هم خدافظی کردیم و رفتیم و اینقدر فک زده بودیم که بستنی خوردن یادمون رفت و برگشتیم خونه.این بود داستان روز یکی مونده به آخری که سعید تهران بود...

حس می کنم قلمم یه جوری شده،این جوری نیس؟!شاید چون چن روزی رو ننوشتم اینطوری شدم،شاید هم چون حس نوشتن نبود و به زور خودمو مجبور به نوشتن کردم اینطوری شده!اصلن دوس نداشتم بنویسم ولی حس کردم میون این همه خاطرات یه اشاره یی هر چند کوچیک به این چند روزی که سعید تو شهریور 91 اینجا بود نشه.

هفته ی آخر تعطیلات از فردا شروع میشه و از شنبه باید برم دانشگاه و اصلن هم حوصله ی دانشگاهو ندارم.خدا خودش رحم کنه بهم........