بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دستم به آسمان نمی رسد
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

خیره ام به آسمان پر ستاره ی شب،

به دنبال ستاره ی خوشبختی می گردم،ستاره ی آرامش،ستاره ی بخت،شاید هم ستاره ی اقبال...

عمریست تن را برای یافتنشان در بیابان های زندگی فرسوده ام،هرچه گشتم کمتر یافتم...دیر فهمیدم زاده ی بیابان ریگ و خاک و خل است،زاده ی آسمان ستاره!تنها چیزی که یافتم آهی غبار آلود بود به بلندای زمین تا آسمان...

آآآآهـــ...دستم به آسمان شب نمی رسد...

 

بامداد 24 شهریور،دراز زیر آسمان پر راز شمال