بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

عشق بی منتهای من
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: اسب

خدای من...چقدر زیباست این عکس...دوس دارم سال ها به چشم های شهلای این موجود خیره بشم و کسی از این حال و هوا درم نیاره.محو نگاهشم!یادمه بچه بودم،میرفتم باشگاه سوارکاری،اون موقه بابا هنوز اینقدری داشت که سوارکاری من رو هم ساپورت کنه و مثل الان از سرگرمی و ورزش مورد علاقه م این طور دور نیفتاده بودم.بابا از سر کار می اومد،خسته و داغون.اون موقه بود که من می افتادم به جونش که باید منو ببری باشگاه،باید منو ببری(میشد روز های دلخواه تو هفته رفت باشگاه)!بابا هم طفلک با تن کوفته منو می برد باشگاه،برگشتنی تو سیاهی شب از یه بقالی که پاتوق اون مسیرمون بود دو تا دلستر تگری می گرفتیم(تگری اون زمان که تو ارزونی برق بود با تگری الان خیلی فرق می کنه،دندونام از سرما می ریخت اون دلستر ها رو می خوردم!)و می رفتیم بالا و بعد بر می گشتیم خونه.اون زمان تو آسمونا سیر می کردم اینقدر که دنیا به کامم بود...

اگه تا حالا سوارکاری کرده باشی احتمالن اینو هم می دونی که اسب بعد از سواری باید خشک بشه چون اگه با تن خیس بره تو اصطبلش سرما می خوره و به قول مادربزرگ خدابیامرزم "می چاد".بعد از سواری هر سوارکار اسبشو می داد به یکی از کارگرهای باشگاه تا زین اسبو برداره،خشکش کنه (با راه بردن اسب به صورت قدم)و راهی اصطبل.جالبه بدونی واسه ی من ساعات لذت بخش حضورم تو باشگاه به دو قسمت تقسیم می شد،وقتی که سواری می کردم(و لذت خاص خودش رو داشت)و وقتی که سواری تموم می شد و اسبمو بیرون می بردمو به کارگر باشگاه می گفتم که خودم زین اسبو بر می دارمو خشکش می کنم.شاید خنده دار باشه،ولی فوق العاده لذت می بردم وقتی که همراه اسب لختی که زینی روش نبود راه می رفتم تا عرقش خشک بشه و در همون حال توی عوالم کودکی دستم رو مینداختم دور گردنش و باهاش حرف می زدم و نوازشش می کردم و احیانن اگه خوردنی ای چیزی داشتم بهش می دادم بخوره.یاد باد آن روزا!چه روزای طلایی ای بود،دوس دارم بر گردم به اون روزا.

ما پولدار نیستیم و وضع اقتصادیمون کاملن معمولیه و مامان بابام شدیدن ساده زیست هستن و معمولن ترجیح می دن اندک پسندازشون رو صرف خورد و خوراک و مسافرت و در کل لذت بردن از زندگی بکنن تا خرید وسایل جدید واسه خونه.نکته ی دیگه توی خونه ی ما اینه که به لطف خدا بر خلاف چیزی که تو خونواده های دور و برم می بینم مامان و بابام عجیب لیلی و مجنونن،طوری که خیلی وقت ها فک می کنم ساز نا کوک خونه منم!همه ی اینا رو گفتم که به این برسم که این اخلاقشون رو من هم شدیدن ارث بردم و مادی گرایی رو شدیدن مسخره می دونم اما یه جا بود که کمبود پول داغونم کرد و میشه گفت برای اولین بار تو زندگیم وجود نداشتن پول زیاد رفت روی مخم و واقعن اذیتم کرد،اون هم وقتی بود که فهمیدم به علت نداشتن شهریه ی باشگاه سوارکاری نمی تونم سواری کنم و مجبورم از اسب هایی که جونم واسشون در می رفت دور بمونم...

باشگاهی که میرفتم اسمش شهدا بود،فرح آباد سابق،یه جای فوق العاده بزرگ.الان دیگه حتی قند و هویج هم نمی تونم واسشون ببرم،می دونی چرا؟چون در باشگاه فقط روی  کسایی که کارت داشته باشن بازه و اگه عضو نباشی حق ورود نداری!حتی برای "دیدن" اسب ها!اینجا بود که نبودن پول زیاد (و نه متوسط)ریشه مو سوزوند،و با خودم فکر کردم من یه چیز از دنیا می خواستم و این طور سوختم!اونهایی که تمام دنیا رو می خوان و هر چقدر می دون نمی رسن چقدر می سوزن...؟!

 

 

 

به این موجودات  زیبا که نگاه می کنم یاد نعمات بهشتی وعده داده شده تو قرآن می افتم.یادمه وقتی بچه بودم از مادرم می پرسیدم:یعنی تو بهشت هر چی بخوایم هست؟؟هری چیزی؟؟؟حتی اسب...؟حتی پلی استیشن...؟یاد دوران شیرین و ساده ی کودکی بخیر،همین طور یاد لحظاتی که با اسب ها گذروندم.