بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خدافظ تابستون بی مزه
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات

تابستون امسال هم دود شد و رفت هوا،مثل تمام تابستونای دیگه که همین بلا سرشون اومده بود:تابستون های قشنگ کودکی و تابستون های شلوغ نوجوونی.به جرات می تونم بگم بی فایده ترین تابستون عمرم بود این تابستون،هییییییچ کاری نکردم،هیچی.شاید مفید ترین کارم ایجاد همین وبلاگ و نوشتن روز مره گی هام بود،نه چیزی بیشتر.از طرفی خوشحالم که تابستون داره تموم میشه و از طرفی هم دلگیرم.خوشحال واسه این که از این وضعیت کسل کننده در می آم و حد اقل چند روزی رو میرم دانشگاه(د ا نـ شـ گـ ا ه !ههه،چه اسم خنده داری...) و ناراحت از اینکه حدس می زنم ترم کسل کننده ای در پیش داشته باشم.ترم پیش رفیقام همه مرخصی گرفتن این ترمو،برای خوندن واسه کنکور ارشد.تو کلاس احتمالن از پسرا من باقی موندمو نهایتن 3 4 تا از پسرای دیگه.نزدیک ترین دوستای دانشگام که داوود و سید بودنو اونجا همه ش با هم بودیم و با هم می رفتیم و میومدیم و با هم هر کاری می کردیم این ترم نیستن!فکر کردن بهش هم سوهان روحم میشه چه برسه به دیدن جای خالیشون.خیلی دوس داشتن که من هم مثه اونا به صف راهیان ارشد بپیوندم اما اینطور نشد،چون انگیزه ای برای ارشد خوندن نداشتم.من یه اخلاق خیلی خاصی دارم،یکی از اخلاقیات خاصم که می شه هم از جنبه ی مثبت و هم از جنبه ی منفی بش نگاه کرد اینه که اگه برای کاری انگیزه داشته باشم زمین و زمان رو به هم می دوزم تا اون کار رو انجام بدم و به نتیجه برسونم،اما در نقطه ی مقابل اگه برای کاری انگیزه نداشته باشم اگه زمین و زمان هم به هم دوخته شه من دست و دلم به انجام اون کار نمی ره که نمی ره که نمی ره!کاردانی که می خوندم شمسی پور همین موقعیت پیش اومد،اون بار واسه کنکور کاردانی به کارشناسی.فکر می کردم اگه کارشناسی قبول شم و پا به دنیای بزرگتر که دانشگاه بزرگ تر و با امکانات بیشتر و اساتید بهتر باشه بگذارم دنیام عوض میشه،خیال می کردم تو دانشگاه مختلط خبریه(آخه شمسی پور نر کده بود).ترم 3 بودم که شروع کردم به خوندن واسه کنکور و آموزشگاه رفتم و برنامه ریزی کردم و اینا.در طول ترم 3 هم واسه درسام می خوندم و هم واسه کنکور و وقتی هم تابستون شد یک ماه با وقت باز تر فقط واسه کنکور خوندم(با وجود اینکه همون تابستون هم 5 6 واحد برداشته بودم باز!)و کنکور دادم و به لطف خدا جایی که مد نظرم بود قبول شدم اما به هیچ کودوم اهدافم نرسیدم و انتظاراتی که از دانشگاه جدیدم داشتم خیلی کمتر از اونی که فک می کردم برآورده شد و همین مساله تاثیر منفی شدیدی تو روحیه م گذاشت.بر خلاف روزهای روشن شمسی پور روزهای تاریکی رو در دانشگاه جدید گذروندم،اینقدررر بی انگیزه شدم که ظرف 3 ترمی که پشت سر گذاشتم فقط 38  39 واحد پاس کردم!!!وقتی هم که بچه ها بهم پیشنهاد ارشد خوندن رو دادن فقط خندیدم چون هیچ جوره نمی فهمیدم که چـرا باید ارشد بخونم و به دلیلی نمی رسیدم که راهم بندازه برای کنکور ارشد.و این شد حکایت من تا به امروز،برای روز هایی که پر بودم از انگیزه و برای این روز ها که تهی اَم از یه قطره بنزین که به حرکت رو به جلو وادارم کنه.

باز هم تابستون تموم میشه و واسه بار 25 ام وارد پاییز تن طلایی میشم،فصلی که عاشقشم همه جوره،نه فقط واسه اینکه متولد این فصلم،واسه برگریزون های زردش و نم نم بارونش و باد های سرد گاه و بیگاهش.خدا می دونه که قراره چند بار دیگه این چرخه ی فصول رو طی کنم و همین طور چراغ دلم خاموش باشه و خودم سرگردون.با توجه به میزان سیگاری که من مصرف می کنم فک نمی کنم تعداد این چرخه به عددی بیشتر از 40 برسه،امیدوارم قبل از چهل سالگی یه راه روشن واسه زندگیم پیدا کرده باشم و با کلی هدف متعالی باقی مونده ی روزها رو تو اون راه روشن ، مومن به اون اهداف به مسیرم ادامه بدم.