بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

استخر
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات

امروز کم اومدم اینترنت،چه خوب بود امروز.داره یواش یواش حالم از اینترنت و دنیای مجازی به هم می خوره.انگار همون بیرون دنیاش قشنگ تره،هر چند زشتی هاش هم بیشتره ولی از دنیای کسل کننده ی مجازی بهتره هر چی هس.

یکی از دوستان 12 سالی میشد که استخر نرفته بود(به دلایل شخصی)،از بچه های نرکده.امروز منم با یکی دیگه از بچه های قدیم قرار استخر غرب رو داشتم،ولی راستشو بخوای دو دل بودم برم یا نرم.بهزاد که نمیومد احتمالن و حقیقتش چندان حوصله ی این دوسته قدیمی رو نداشتم.صبح مامانو برده بودم برسونم استخر محل(کلن ما باید فامیلمونو عوض کنیم بذاریم خونواده ی استخری!)بر گشتنی یه جا کار داشتم که اون دوستم که اهل استخر اومدن نبود بم زنگ زد و قرار گذاشتم ببینمش یه دیداری تازه کنیم.وقتی دیدمش و کمی حرف زدیم دیدم انگار موقعیت مناسبه امروز واسه راضی کردن این رفیقمون برای استخر اومدن.بش گفتم که بعد از ظهر با یکی دیگه از بکس قدیمی قرار دارم و تو هم بیا و اینا.تهه دلش دوس داشت بیاد ولی به علت همون دلایل شخصی شدیدن مخالفت می کرد.من کلن خوراکم گیر دادنه،البته خیلی وقته که این عادتو از سرم انداختم ولی بعضی وقت ها اگه موقعیتش باشه و جا داشته باشه یه چشمه هایی از عادت دیرینم رو می کنم.خلاصه رفتم رو مخش و به بدبختی راضیش کردم که بریم استخر.سریع رفتم خونه نهار خوردمو بعد رفتم اون یکی دوستمو هم بر داشتمو رفتم در خونه ی اینا،منتظرش بودم که بهزاد زنگ زد که علی کجایی؟گفتم داستان از این قراره و داریم میریم استخر!حالا این رفیقمونم ازم خواسته بود که اگه خواست بیاد استخر از بهزاد خبری نباشه،نه که از بهزاد خوشش نیاد،نه،به دلیل همون دلایل شخصی فقط.منم دلم نیومد بهزادو بپیچونم(کلن خیلی بدم میاد از پیچوندن کسی و یا پیچونده شدن)بش گفتم اومدم دنبال . . . و یکی از بچه های قدیمی هم هست و داریم میریم غرب استخر،گفت بیا دنبالم.خلاصه...رفتیم بهزادو هم سوار کردیم که اولش این بنده خدا شوکه شد و گفت بریم جایی دیگه و اینا و باز هم به لطایف الحیل راضیش کردم که بهزادو هم قبول کنه!خلاصه به هزار و یک ترفند این بابا رو بردیم استخر و جای شما خالی چقدررررررررررر هم حـــــــــال داد!این دوست عزیزم که 12 سال بود اسخر پا نگذاشته بود یه جورایی از آب می ترسید،منم اونقدر حوصله نداشتم که واسطه ی ایشون و آب بشم تا آشنا شن تا حدودی کمکش کردم،در مقابل بهزاد با حوصله ی تمام کلی وقت گذاشت تا ترس این دوستمون از آب ریخت و کلن رفتارش نسبت به زمانی که وارد آب شدیم 180 درجه تغییر کرد!کلی خوشحال شد که زورش کردیم اوردیمش و تونست بعد از مدت ها با آب آشتی کنه،هم خیلی حال داد استخر رفتنمون و هم از این که باعث کار خیر شدم خیلی خوشحال شدم.البته عقیده ی من اینه که باعث یه کار خیر شدن تمام و کمال لطف خداس و آدمیزاد هر چقدر هم کار بزرگی کرده باشه(حالا کار ما که عددی نبوده،کار بزرگـــــــــ!)نمی تونه ادعایی داشته باشه چون اون کار سعادتی بوده که خدا نصیبش کرده.خدایا شکرت،بابت روزهایی از عمر که در سلامتی گذشت و بابت کلی چیز های دیگه که خودتو خودم خوب ازشون با خبریم و بابت این روز زیبایی که پشت سر گذاشتم.

اینقدر عجله کردم موقه ی راه افتادن که کلن ساک شنام رو نبردم با خودم،ولی زندگی رو باید راحت گرفت،غیر از اینه؟من حالم از آداب و رسوم مختلف به هم می خوره(از بعضی هاش)و به نظرم به جای مناسب میشه هر آداب و رسومی رو تغییر داد.تنها قانونی که به نظرم غیر قابل تغییره قانون خداست،و من قوانینی که خدا وضع کرده رو چیزی می دونه مثل قانون طلوع خورشید از مشرق و غروب از مغرب.خلاصه . . .دیدم ساک همراه نیس،گفتم ... ،چیزی داری من پام کنم؟(با عرض پوزش از خواهرا!)رضا هم گفت یه مایو استرچ دارم میدم به تو خودم یه شلوارک مانندی دارم پام می کنم،گفتم اوکی!من مایو استرچه رو گرفتم ازش بش گفتم این که شرته!گفت نه!این مایوئه!منم که تا حالا از این دوروغ نشنیده بودم باور کردم!حالا نگو واقعن هم مایو نیس و دوستم واسه اینکه من بی رودروایسی بپوشم اینجوری داره بم میگه!آقا ما اینو پوشیدیم رفتیم استخر.بعد یک ساعت یکی از این غریق نجاتا گفت آقا از دفه ی بعد که میای با مایو بیا!منم که یقین داشتم این که الان پامه مایو هستش و شرت نیس بش گیر دادم که اینم مایوئه!و سر همین کلی باش کل کل کردم و آخر گفتم باشه بابا حق با توئه از دفه ی بعد با مایو میام!آخررررررررر موقه ی رفتن فهمیدم که دوستمم می دونسته این شرته ولی واسه اینکه من معذب نباشم بم گفته مایوئه و منم چون تا حالا ازش دروغ نشنیده بودم چه جدی و چه شوخی حرفشو باور کرده بودم!میبینید چه داستان هایی داریم ما . . . ؟!:دی

خدایا!بازم شکرت بابت یه روز قشنگ!خیلی روز چسبنده ای بود!به امید فردا های قشنگ تر.