بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تعویض حال
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خدا

حالم عوض شد!به همین سادگی!شایدم به همین خوشمزه گی...

قبل از اینکه پست قبلی رو بزنم حالی داشتم سرشار از شهوت،چرا دروغ بگم؟بذار همه بدونن،به قول سینا حجازی به دست چپ لاغرش...یه پست جدید،آدم های جدیدی که می خونن و شهوت مسخره و کودکانه ی دیده شدن.ولی بعد از اون پست به حال یک ساعت قبلم خندیدم،خندیدم،خندیدمو خندیدمو خندیدم!شهوت دیده شدن!می تونه به عنوان جوک سال انتخاب بشه!نه؟!!!!!!!!

خدایا!تا حالا بهت گفته بودم تو یه معجزه ای؟خیلی از وقت ها از تنهایی به تو رسیدم،و بعد از به تو رسیدن هر چیزی رو توی اتاق در بسته م دیدم،ماشین موزرم،سشوارم،وسایل پراکنده روی تخت و دراور،همه ی لباس های آشفته ی گاه و بیگاه "ولو" اَم،ولی تنهایی رو دیگه ندیدم!تو کی هستی که از تنهایی به تو میرسم و از به تو رسیدن به همه چیز جز تنهایی؟

بن بست خاطراتمو نابود کردی!باورم نمیشه روزی راجع به زهرا و پرسه های بیهوده مون می نوشتم!همین طور که فردا که از زهرا و شبه عاشقانه هایم خواهم نوشت باور نخواهم کرد نیمه شبی آفتابی از تو نوشتم...من چه موجودی هستم؟خدایا یا ظرفیتی به این مُخ عطا فرما،یا این مخ را هم چون بن بست خاطرات بترکان!

میرم به یه خواب چند ساعته با اندکی چاشنی سردرد (که احتمالن حاصل از چند نخ بهمن کوچولوییه که دود کردم).شاید جواب تمام این سوال ها رو خواب دیدم،شاید.