بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

جونم به این زندگی(انبار مهمات)
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،خدا

به به به . . .

چه روزای قشنگی داره می گذره،امروز فول ام از انرژی.الان فیسبوکمو بستم تا با خیال راحت به کار مورد علاقه م مشغول شم،نوشتن،واسه دیوار،واسه دل خودم.تنها نشستی ساعت 0 و اندی،سیگار به دست،می نویسی و می نویسی و می نویسی.وسوسه انگیزه،نه؟

تنهایی رو خیلی دوس دارم،به قول محسن چاوشی "با تنهایی،که بهترین رفیقه".کلی حرف دارم واسه گفتن و یه کیبورد داغون،حیف که این دو تا یه کم به هم نمی خورن،و گر نه می ترکوندم امشب وبلاگمو،سعی می کنم اگه کار به ترکوندن هم نکشید چند تا طرقه ای حد اقل  د ر  کنم.

امروز روز خوبی بود،همه ی روزای خدا خوبه،امروز جزو روزایی بود که تونستم لمس کنم خوب بودنشو.امروز کیا امتحان داشت،امتحان رانندگی،واسه گرفتن گواهینامه.بعد از کلی داستان واسش جور شده بود که گواهینامه شو بگیره،داستان ها رو نمیگم چون فک کنم راضی نیس،همینقد بگم که بدجوری دست خدا وسط کار بود که اوکی شد.خودش باورش نمی شد دفه اول بگیره،منم،وقتی ساعت 13 بم زنگ زد و گفت قبول شدم فهمیدم که 13 هم مقدسه(گر چه از اول هم شکی در این نداشتم).خیلی خوشحال شدم خیلیییییییییی،تو دلم قند آب شد.یادم افتاد که آخرین بار که طعم این خوشحالی رو چشیده بودم وقتی بود که رضا بم زنگ زده بود تا رتبه ی کنکورمو بپرسه،گفتم:اومده؟ندیدم هنوز!گفت بدو شماره مماره تو بده تا ببینم،دید و گفت : ". . ." و از شدت خوشحالی چنان پریدم هوا که دیوار صوتی شکست...مبارکت باشه کیا،خیلی خوشحالم که تونستی گواهینامه ی موتور و ماشینتو بگیری،ایشالا استارتی بشه برای موفقیت های بعدی.

اداره بن داده بود واسه رفاه،حالا کاری ندارم که طی یک سوتی مفتضحانه چند روز قبلش مامان بابامو اسیر کردمو چشم بسته بردم به شهروندی که خیال می کردم رفاهه،و بعد از کلی جنس انتخاب کردن موقه خروج فهمیدیم شهرونده و کلی از جنسا رو پس دادیم،غافل از اینکه شهروند و رفاه دو دنیای جدا گانه اند.آره،کاری ندارم به این حرفا،مامانو بردم رفاه دوم،چشممو شصت بار چرخوندم بر واژه ی افسانه ای رفــاه تا مطمئن شدم این بار راهو درست اومدم.خوشبختانه دم در فروشگاه جا بود،ماشینو پارک کردمو رفتیم تو و کلی خرید کردیم.و منم چون خرج از کیسه ی خلیفه بود تا می تونستم آت آشغال خریدم.کلی حال داد،یه لحظه حس کردم مرد یه خونواده ام.مامان هم واسم کلی میگو خریده بود،بلکه جایگزین سوسیس کالباس هایی کنم که خوراک صبح و شبمه همینطور جایگزین گوشت سفیدی که نمی خورم،و گوشت قرمزی که با شرایط خاص می خورم.برگشتنی هم با رخصت گرفتن از مادر گرامی(به زور و بدبختی)یه سیگاری هم تو ماشین آتیش زدم و دودش و به حلقم دادم و بسی فیض بردم در همون چند دقیقه.مامان هی از دستم حرص می خورد،بش گفتم مامان من،وقتی هیچ انگیزه ای ندارم واسه یه نفس بیشتر کشیدن تو این دنیا،چرا منعم می کنی از سیگار کشیدن...؟می خواستم بش بگم من ترک کردن رو ترک کردم که سانسورش کردم چون حس کردم اینو بگم یه چیزی گیر میاره تو ماشین می کوبه تو کله م!بنده ی خدا فک می کنه من روزی دو سه نخ می کشم،آخه "عشق اول" من،یه کم حالمو بفهم.می دونم سخته ببینی بچه ت داره خودشو می کشه دستی دستی،می دونم،ولی تو ام یه نموره بم حق بده،حالم از این دنیا به هم می خوره،تنها انگیزه م هم واسه موندن تو این لجن دونی امید تو و بابا به خودمه،و از طرفی هم اثر مثبت گذاشتن تو چند تا سکانس کوتاه،همین.

جونم واست بگه رفیق(به خودت نگیر،با تنهایی ام،که بهترین رفیقه)،بعد از ظهر با بهزاد بودم.قصد کردیم برای ساختن قسمت اِنُمِ سریال "بدمینتون در ذلت".رفتیم توپ بدمینتون خریدیم(داستانشو فاکتور می گیرم چون از حوصله ی تنهایی هم خارجه حتی)و به سمت پارک ملت راهی شدیم.خوردیم به ترافیک انتهای حقانی.به سختی رسیدیم به جردن،تقاطع میرداماد خانمی رو دیدم های کلاس(البته سن بالا،فکر ناجور نکن)که مثل مرغ پر کنده دنبال ماشین بود.اگه ذره ای زرنگی در وجودم بود باید می فهمیدم که وقتی تاکسی جلویی دست رد به سینه ش زد من هم باید خاضعانه همین کار رو صورت بدم،اما زرنگ نیستم،چه می شه کرد...؟خواستم محض رضای خدا سوارش کنم،به امید اینکه هم مسیریم که خودش فروتنانه پیشنهاد یک عدد پنج هزاری داد که من هم صمیمانه پذیرفتم.می خواست بره خیابون آرش،ما گفتیم لابد یکی از همین خیابونای تقاطع جردنه،نگو می خواد بره آرش شرقی،اون طرف مدرس.جردن رو مستقیم رفتم و با اندک پرس و جویی وارد خیابون آرش غربی شدم که اونجا دو زاری کجم از جا در اومد و بالاخره فهمیدم(بالاخره فـــــهـــمیدم!!!!فک کن!منم فهمیدم!منم می تونم بفهمم،ولی دیــــــــر،ولی باز جای خوشحالیه همین که منم می تونم بفهمم.)که این خانوم متمول می خواد بره خیابون آرش شـــــــــــــــرقــــــی،که اون طرفه مدرسه!نه این طرف!انداختم مدرس جنوب،به امید یافتن راهی به سوی شمال(بخوان خوشبختی،اگه خوندی آرامش هم حرفی نیست!)اما نبود که نبود،وارد خروجی آفریقای مدرس جنوب شدم،بلکه کوره راهی پیدا کنم به سمت میرداماد و اون طرف مدرس،ولی دیدم نیست و دارم باز وارد ترافیک پایین آفریقا میشم(خونه ی اول)یه خروجی دیدم که واسه خودم نبود،واسه کسایی بود که از میرداماد می خواستن بیان تو جردن(می دونم مخت پر پر شد،طاقت بیار رفیق،تو بهترین رفیقی)،من هم از ترس افتادن دوباره توی آفریقا و برگشتن سر خونه ی اول،طی یک عملیات ژان گولر و متحیر العقول،در خلاف جهت وارد خروجی که تعریفشو کردم شدم بلکه راهی پیدا کنم به سمت میرداماد،به بدبختی دوباره وارد مسیر قانونی شدم،حالا نگو این مسیر هم دوباره می ره تو مدرس جنوب(خونه ی دوم)!

 

خوشبختانه از نگاه تیزبین پ ل ی س ر اه و ر در امان موندیم(البته شک دارم از نگاه دوربین در امان مونده باشیم!)،اینجا بود که دیدم دیگه شدیدن هوا پسه،واسه همین نگه داشتم و از اون خانوم محترم محترمانه خواستم بپیچه به بازی و تو خیابون کناری( که منتهی می شد به میرداماد و مدرس شمال و جدول این اجازه رو بم نمی داد که واردش بشم)یه ماشین دیگه بگیره تا هر چه زود تر به مقصدش برسه.این خانوم محترم از وقتی سوار شد رو اعصاب بود و یه جا مشغول حرف زدن،که آی شما تهرانو بلد نیستید و مگه بچه ی تهران نیستید و . . .(البته در این حد هم نبود،راستیتش اغراق کردم ولی زیاد حرف می زد)موقه ی عملیات هم دادش رفته بود بالا که خلاف نکن و خدا رو به تمام مقدسات قسم داد که اتفاقی نیفته و این حرفا،حالا هم درحالی که ماشین های پشت سری بوق رو توی مغزم فرو کرده بودن پیاده نمی شد و اصرار داشت بهم پول بده که این همه راهت دور شد و تو ترافیک افتادی و باید پول بگیری!گفتم یه هزاری بده بم همون کافیه فقط جون مادرت هر چه زود تر ماشینو ترک کن،پشت سرم ملتی علافن!خوشبختانه قبول کرد و یه هزاری نو بم داد و زد به چاک.بعد از این ماجرا دوباره از پایین جردن(خونه ی اول)تو ترافیک راه افتادیم به سمت شمال جردن تا برسیم به ذلت . . .

رسیدیم ذلت،دو سه دست بدمینتون مردونه با بهزاد زدم و راهی خونه شدیم،وقتی هم خونه رسیدیم به اتفاق خونواده فیلم تازه وارد بازار خانگی شده ی گشت ارشاد رو دیدیم و الان هم که اینجام،ساعت 1 و اندی،من و سیگار و تنهایی(که بهترین رفیقه).

چقد حرف زدم،داشتم فک می کردم از شانس خوب من چقد حال می ده که حالا یکی از سران بلاگر پ ل ی س  ر ا ه و ر این پست رو بخونه و بیفته دنبالم تا تلافی خلافی که کردمو سرم در بیاره،تا دیگه من باشم تو جردن عملیات ژان گولر راه نندازم!خلاف کمی  هم نبود خداییش،مامور اگه می دید همون جا پیاده م می کرد و ماشینو دست کم یه ماهی می خوابوند.همین جا رو به تو حرفمو می زنم افسر محترم!الان استثناعن مخاطب خاصم تویی!من اهل خلاف نبودمو نیستم،به خاطر راه انداختن کار اون بنده خدا بود که اون کارو کردم،از کرده خودم پشیمونم،بی خیالم شو!و بم قول بده وقتی پنجره ی وبلاگمو بستی همون لحظه داستان عملیاتمو توی گورستان خاطراتت دفن کنی!

این بود روزی که امروز گذروندم.دوس داشتم کلی حرف بزنم راجع به موج های پریشون افکارم،تنهاییم،چیزهایی که نمیشه گفت(یکی نیس بگه آخه مرتیکه چیز هایی که نمیشه گفت و چطوری می خواستی بگی..؟!می دونم که چیزهایی که نمیشه گفتو نمیشه گفت!ولی میشه که دوس داش گفت!نمیشه..؟!)و و و و . . . ولی با این همه حرفی که از امروزم زدم فکرم یه کم از این مسائل دور شد.هر کاری می کنم باز هم دلم می شه قبرستون حرف های نگفته...شاید این حرفا رو تو دفتر خاطرات بشه نوشت ولی متاسفانه چند سالیه که از دفتر خاطراتم هم شدیدن دور افتادم...شاید بازش کردم و چند صفحه ایش رو سیاه کردم،ولی نه امشب.

گاهی وقتا کلی حس تنهایی می کنم،ولی لا به لای همین گاهی وقتاست که به یاد میارم تو خلوت من و تنهایی یه کی دیگه م هست،که عظمت اون یکیه که باعث میشه تنهایی بشه بهترین رفیق،پر رنگ تر از همیشه شدن همون یکیه که تنهایی رو کرده عشق من،اون یکی همیشه یکیه،یکی بوده و هست و خواهد بود،یکی که همیشه خودمو شرمنده و مرهون الطافش می دونم،یکی که هیچ وقت قدمی به سمتش بر نداشتم و اگه برداشتم پا زمین نگذاشته بر گشتم،یکی که همیشه دیگران و آدم ها رو خواستم نه اون "یکی" رو،یکی که یه دنیا حرف دارم راجع بش،یکی که واسش من یه رفیق نامردم،یکی که هر چی ازش بگم کم نمیارم و اشباع نمی شم از گفتن ازش(بر خلاف تمام چیز های دیگه)،یکی که رفاقتش،صداقتش،معرفتش،لوطی گریش،مردونگیش،ظرفیتش خُداس،خیلی اسم ها داره،ولی معمولن صداش می کنن خُــدا.خدایا،دوستت دارم در حد بوندسلیگا،اگه خیلی وقتا دوس داشتنم کمرنگ شد ببخش،اگه فقط موقه ی حرف زدن حرف از دوس داشتن زدم ببخش،اگه همیشه ازت فرار کردم ببخش،زندونیم کن تو قلعه ی عشقت،کلیدشو هم هیچ وقت بم نده،خدایا،دوسسسسسسسست دارممممممم........................

پشیمون نیستم که شد اما قصد نداشتم این پست یه پست معنوی بشه،چه می شه کرد،وقتی دل میبرتت یه سمتی نه عقل و وقتی قلمت دست دلته نمی شه حدس زد که پارگراف بعدی چیه.

آهای!تنهایی!دیوار اتاق!بازم باهات حرف دارم،زیادم حرف دارم،ولی گیجم کرده اون پاراگراف خدایی،دریچه ی ذهنم قفل شده واسه هر حرف دیگه ای زدن جز از عشقم،می خوام بگم،نمیآد!بفهم بهترین رفیق!یعنی ممکنه همین الان اجابتم کرده باشه و توی قلعه ی عشقش زندونی شده باشم؟؟؟عشقم،خجالت کشیدم بهت گفتم عشقم،چون می دونم با کار هام همیشه خلاف اینو ثابت کردم،عشقم،دوس ندارم جلوی غریبه هایی که پا تو این وبلاگ می گذارن باهات حرف بزنم!عشقم،دلم میلرزه وقتی بهت می گم عشقم،عشقم حرف دارم و اینجا جای حرف نیست........عشقم نذار این آخرین ارتباط معنویم باشه...................

 

.

 

.

 

.

 

.

 

گیجم،گیج و منگ.می خوام سیگاری آتیش بزنم ولی دست و دلم به سیگار هم نمی ره این بار،برزخم که اون دو سه تا پارگراف رو منتشر کنم یا نه،آخه کیییییی حرفاش با معشوق جاودانه ش رو منتشر می کنه وقتی احتمال خونده شدن توسط حتی نیم نفر وجود داشته باشه؟نه،کیییییییییی؟شدید برزخم،شدید.منتشر کنم؟نکنم؟کنم؟نکنم؟خدایا!توکل به خودت،بادا باد.

حال خوبی دارم،از یه سری وابستگی انگاری دارم جدا می شم.چه خوبه!کسی بخونه،مهم نیست.نخونه،مهم نیست.خسته شه از نثرم،مهم نیست.طولانی شدن پست تو ذوقش بزنه،مهم نیست.بگه طرف دیوونه ست،معلوم نیس بنده خدا فازش چیه،مهم نیست.بخنده،ناراحت بشه یا تعجب کنه،واسه شفای مریضا دعا کنه(البته امیدوارم این کارو بکنه،این مهمه واقعن،منظورم اون دعاییه که مقصود اصلیش من باشم)،مهم نیست.این مهم نیست ها هنوز قطعی نشدن و هنوز تهه دلم کمی کمتر از کمی مهم هستن،اما امید دارم که روزی مهم نباشن،امید دارم روزی برسه که هیچ چیز مهم نباشه،نه من،نه سیگار،نه تنهایی و نه دنیایی که ترکیبی از آدم و شهوت است.

اولین بار بود،آره،تا جایی که این ذهن ضعیف یاری می کنه اولین بار که به خدای خودم گفتم عشقم.پشیمونم که گفتم عشقم...نه،اشتباه نکن!نه که خدام را نخوام عشقم بخونم!نـــــــــــــــــــه!معمولن وقتی کسی به کسی میگه عشقم،که یک دو سه چهار قدمی در جهت اون کس برداشته باشه،وقتی تمام قدم هات در خلاف جهت کسی باشه،با چه جسارتی میتونی بش بگی عشقم...؟خدایا!به دلم افتاد و گفتم عشقم!ببخش اگه گزاف گفتم...

دارم باز هم گرفتار این مهم هست و نیست ها میشم،گرفتار همون برزخی که چند دقیقه پیش توش دست و پا می زدم.......من هنوز همون آدم گذشته م،مثل همیشه،ترکیبی از حرف های زیبا و اعمال زشت.یک واو از این پست کم نمی کنم،تا پشت پایی باشه به تمام مهمات،لعنت به این انبار مهمات...خدایا،خلاصم کن از این انبار.