بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دوباره من،باز تنها
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات ،جدایی

خوب،مثل هیچ وقت و بر خلاف همیشه من اومدم.

یه دنیا حرف توی این دل لامصبه!نمیشه یه سیم ازش کشید به این ادیتور و همه حرفا رو یه جا وارد کرد؟با تایپ کردنش مشکلی ندارم ولی مشکلی که همیشه داشتم و دارم اینه که نمی دونم از کجا بگم،از چی شروع کنم....

هــــــــی روزگار(این یه آه طولانی بود،از اون جانسوزاش)...واقعاً چرا من الان این کلمه ی مسخره "جانسوز" رو به کار بردم تا من رو یاد یه دوران خاصی از زندگیم بندازه؟!!!نه،واقعاً چرا؟می دونم که حرفام داره یه کم با سرعت زیاد به سمت مسخره شدن پیش میره،همین قدر بگم که این کلمه رو اتفاقی به کار بردم و یه هو یادم افتاد این کلمه یه کلمه ی کلیدی هستش برای ورود ذهنم به یه دنیا خاطرات مرده(بگذریم که چرا و چه ربطی داره)،همون خاطراتی که قبل از اینکه اتفاقی این کلمه رو می خواستم به کار ببرم تصمیم داشتم ازشون با شما حرف بزنم!واقعاً چرا گاهی بیشتر اوقات همه چیز این طور اتفاقی به هم مرتبط میشه،چرا؟

داستان زیاد طولانی نیست،اما همین داستان کوتاه کلی دلم رو به درد اورده.مثل کلی داستان تکراری دیگه،رفاقت یه دختر پسر،و به هم خوردن یه عشق داغ بعد از یه مدت کوتاه،همین.خواستم همین اول کار به لب مطلب اشاره کنم که اگه حوصله ی این قصه های هندی رو نداری همین الان باهام خدافظی کنی و زیاد وقتت رو هدر ندم.بگذریم...

چقد دنیا کوچیکه،چقد آدما بی وفان،چقد بعضی دل ها بی رحم سدن،چقــــــدر!

حدود 3 ماهی داره از تموم شدن رفاقتم با زهرا می گذره،ولی هنوز هم من به یاد اون رابطه ی لعنتی هستم،هنوز هم جای زخمی که داره خوب میشه گاهی به گز گز می افته...هنوز هم منتظر دیدن یه نشون هستم تا بی اختیار به یاد تمام روز هایی که با اون گذروندم بیفتم...چقدر روز های خوش زود تموم میشن،نه رفیق؟مثه روز واسم روشن بود که باهاش نهایتاً دو ماه می تونم زندگی کنم و اون هیچ جوره تیکه ی من نیست،اما تو بم بگو چطور این حرفا رو حالی این دل لا مصب کنم؟چرا بعضی آدم ها اینقد زود رابطه ی بر باد رفته شون رو فراموش می کنن و بعضی مثل من یه عمر تو ثانیه ثانیه های اون رابطه باقی می مونن...؟چرا اینقدر چرا تو ذهنمه و هیچ کس جوابی واسه این چرا ها نداره...؟چرا...؟...

دوس دارم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم،اما مثل سگ می ترسم،اینکه پایانش بشه زخمی به روی زخم عمیق قبلی...واسه همینه که ترجیح دادم شروع نکنم،البته دروغ چرا،چند باری هم پام لغزید و خواستم باز شروع کنم،اما خوشبختانه نشد.

کلی حرف دارم دارم واست از این حرفای خسته کننده...ولی نمی گم،چون دوس ندارم پشیمون شی از خوندن این مطلب و گوش دادن به حرف های رفیق مجازیت!همین که تا همین جا پا به پام اومدی خودش کـــــلیه!بذار این دل قبرستون خاطرات مرده ی این رابطه باشه و قید نبش قبر رو بزنیم...با یه فاتحه دلم رو شاد کن...

باز هم میام به "باز هم من؟"،کی رو نمی دونم،همینقدر بگم که اینجا یه سوپاپ اطمینانه،واسه وقتایی که این دل به لحظه ی ترکیدن نزدیک می شه،یه سوپاپ اطمینان رو هیچ وقت نمی شه بی خیال شد...پس نیاز دارم تا باز هم بیام برای با تو حرف زدن.

تا بعد.