بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

چــرا هر چــی که خـــــوبــه زود تمــومـــ میـــــشه؟؟؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

وای،چقدر دوس دارم این آهنگ شادمهر رو،وقتی این آهنگ رو گوش می دم لذت می برم،لذت می برم از این که یاد خاطرات گذشته م میفتم و حس می کنم زخمی که توی دلم دارم باز هم داره تازه می شه و به یاد اون عشق زودگذر می سوزه.تا موسیقی شروع میشه تک تک روز هایی که گذروندیم با وضوح اچ دی میان جلوی چشمم و عذاب می کشم و عذاب می کشم...حدودن ماهی دوبار مرخصی روزانه می گرفت و یه روز کامل رو با هم می رفتیم جمشیدیه.چطوری می تونم توصیف کنم اون صبح تا بعد از ظهر هایی که تو جمشیدیه می گذشت رو؟روزهایی که اکثرش برفی و بارونی و سرد بود و فقط گرمای عشق و علاقه مون بود که ما رو تا اونجا می کشوند.از اون روز های پر خاطره کلی عکس و فیلم داشتم.یکی ازم پرسید چطور دلت اومد پاکشون کنی؟سکوت کردم،تو دلم گفتم نگه داشتن اون عکسا خیلیـی سخت تر از پاک کردنشون بود،و من راه آسون تر رو انتخاب کردم...

هنوز چند تا عکس کوچولو از اون دوران باقی مونده رو گوشیم،البته عکس هایی که من و اون توش حضور نداریم و خودم با دیدنش یاد روزایی میفتم که با زهرا بیرون بودم و این عکس ها رو گرفتم.یکی رو در حال رانندگی گرفتم از سمندی که جلوی من داشت می رفت و صندوقش رو باز کرده بود و یه درخت کاج(یا هر چیز دیگه)به چه عظمتی به صورت ایستاده تو صندوق گذاشته بود!این عکس رو خودش هم چند روز بعد تو فیسبوکش گذاشت.دو تا عکس مسخره ی دیگه هم وقتی جمشید بودیم و کنارش نشسته بودم از منظره ی شهر گرفتم که یه دلستر خانواده هم در نمای نزدیک زینت بخش عکس شده بود.کلی حرف از عکس های خاطره انگیز باقی مونده رو گوشیم زدم،ولی چه فایده؟نمی تونم نشونت بدمشون!چون که کابل گوشی رو مدت هاست گم کردم و بلوتوث هم هر کار کردم کار نکرد!البته می تونم برم تو فیسبوکش و عکس اون درخته رو بردارم،ولی ارزشش رو نداره،ارزش دیدن کلی عکس از خودش و خراب شدن حالم.عکس های روی گوشی رو یه وقت دیگه تو یه پست دیگه وقتی تونستم گوشی و کامپیوترم رو آشتی بدم می گذارم،فعلن تنها عکسی که از چارچوب منظره ی رو به شهر جمشیدیه رو کامپیوترم دارم رو واست می گذارم که واسه آخرین باریه که با بچه ها چند روز پیش رفته بودیم.

خیلی حرف دارم از جمشیدیه خیـــــــــــلی،ولی همه حرفا رو حتی اینجا هم نمیشه زد.چه روز هایی بود،بالا رفتن از پله های جمشیدیه و گوش دادن آهنگ "حالا دستات تو دستام،نگاتم تو نگام...".عشقم گوش دادن این آهنگ تو اون لحظه ها بود.

هنوز هم شب ها با "نیم باز" گوشیم آن لاین میشم،می دونم که دیگه نه اون توی لیست منه و نه من توی لیست اون و نتیجه ی آن لاین شدن با گوشی با چشمای خواب آلود فقط می تونه چت کردن با یه سری از دوستان قدیمی و زدن حرف های روز مره باشه،اما نمی دونم چرا باز هم خیلی شبا آن لاین می شم،شاید به انتظار یه معجزه ام.

دیشب داشتم فک می کردم که "دوست داشتن" قشنگ تره و لذت بخش تر یا "دوست داشته شدن".اولش به این نتیجه رسیدم که "دوست داشته شدن".می دونی چرا؟چون اون زمان که دوسم داشت خیلی رابطه مون قشنگ بود،اون موقه یی که وقتی دو روز باهام حرف نمی زد پیام می داد و می گفت:دو روزه صدای خش دارتو نشنیدم،می فهمی یعنی چی؟!،آره،همون روزهای دور.ولی آخر به این نتیجه رسیدم که نه،نه می شه گفت دوست داشتن قشنگ تره و نه دوست داشته شدن،هر دوی این ها به تنهایی عذاب آوره.چون تجربه ی جفتشو داشتم به تنهایی،تجربه ی دوست داشتن یک طرفه و همین طور دوست داشته شدن یک طرفه.تجربه ای اولی رو اواخر رابطه م با زهرا پیدا کردم و دومی رو هم با یکی دیگه یه زمانی.لذت بخش ترین لحظه لحظه ای هستش که هم دوسش داری و هم دوستت داره،و این دو فعل باید دست به دست هم بدن تا یه رابطه ی قشنگ داشته باشی.اما مشکلی که هست اینه که به قول شادمهر همیشه اولش خوبه،همیشه آخرش سخته...و دقیقن هم همینه!همیشه اولش دو طرف همدیگه رو دوس دارن،اما بیشتر اوقات آخرش فقط یه نفره که طرف مقابلو دوس داره،اتفاقی که واسه ما افتاد.اول اون بهم علاقه پیدا کرد،به مرور من علاقه پیدا کردم و به مرور اون ازم برید.چرا هر چی که خوبه زود تموم می شه؟