بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

سیلوی من . .
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

کجایی رفیق..؟

نیستی انگار..

دلتنگتم این روزا..بیشتر از همیشه..

اومدم حرف بزنیم..

نبودی..

باشه واسه یه روز دیگه..

یه روزی که مثل قدیما محکم همدیگه رو بغل کنیم..

اینقد محکم که جونمون از حلقمون بزنه بیرون..که تلافی همه این روزا در بیاد..

یه روزی..توی آینده..با هوای قدیم..بدون اثری از حالـ...کلی باهم باشیم..

یه روزی..

توی آینده..

مثه قدیما..

:)