بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روزهای بی حسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،سیگار ،متن ادبی ،شل سیلوراستاین

یه روزهایی داره می گذره که روزهای فوق العاده نا امید کننده ایه.روزهایی پر از بیکاری و وقت پرت.تمام کارم شده فیسبوک،بیرون رفتن با ماشین،موزیک گوش کردن و سیگار کشیدن.در کنار این ها با سرعت یه لاک پشت پیر دنبال جور کردن یه کار جدید هم هستم.نمی دونم چم شده این چن روزه که عین آدم هم نمی تونم بیام اینجا و حرف بزنم،قبلن هر چی که بودم حداقل یه بمب متحرک بودم برای نوشتن،میومدم اینجا و ضامن رو می کشیدم و یا علی!ولی متاسفانه فعلن اون رو هم دیگه نیستم.

دیشب با کیانوش 51 بودم یک ساعتی رو،با یه یارویی آشنا شدیم اتفاقی و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.یه موقه یی طرف گفت:شما ها چقدر سیگار می کشین!تو این نیم ساعت 5 تا سیگار کشیدی تو یکی!رحم کن به خودت!حیف تو نیست؟!پسته بخور!می خواستم بش بگم یه انگیزه بم بده واسه موندن تو این دنیا،اون موقه دلیلی پیدا می کنم تا به خودم رحم کنم.دیدم همچین حرفایی بزنم ممکنه آب روغن قاطی کنه،چون بش نمی خورد ظرفیت این حرفا رو داشته باشه،منم نگفتم،مثل حرف هایی که همیشه هست و نمی زنم.

ترجیح می دم تو این روز های مسخره یه ترانه واست بنویسم از شل،شلی که باهاش زندگی کردم.راستی تا حالا بهت گفته بودم با یه آدم مرده که به موقه ی زندگیش حتی یه بار هم از نزدیک ندیدیش میشه زندگی کرد؟حالا میگم:میشه.

 

دستم به خورشید نمی رسد

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام

هیچ گاه کاری که تو می خواستی را انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی،کاری از من بر نمی آید

می گویی آغوشت باز است

اما خدا می داند برای چه کسی

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در حال تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

اما من نمی توانم...نمی توانم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

نمی توانم با دیگر درباره ی آن چه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند...

اگر کسی از حال و روز من پرسید،بگو زمانی با من بود،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

 

 

پی نوشت:یادمه اولین روزی که قرار بود ببینمش با حول و اضطراب دنبال یه چیزی بودم که واسش بخرم و روز اولی بهش بدم،حس کردم اگه کسی به من می خواست کادو بده چی منو منفجر می کرد؟فهمیدم!عاشقانه های شل!واسش خریدم و با کلی ذوق مرگی بهش دادم و اونم تشکر کرد و کتاب رو برد و همین کارم باعث شد اولین شوک زودتر از اونی که فکرشو می کردم بهم برسه،وقتی که فهمیدم بعد از یه هفته هنوز کتابو نخونده.