بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

می نویسم،در عین وقاحت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

خوب..امروز هم گذشت و یه قدم نزدیک تر شدم به فرو رفتن در کام مرگ.

امروز هم امیر رو ندیدم تا لپ تاپ رو بهش بدم.وقتی فک می کنم وقتی لپ تاپ نباشه و دست نوشتنم در جایی که بسیار دوستش می دارم کوتاه بشه دلم میگیره..بسیار بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی..خیلی وقت ها خیلی آدم ها دلشون می گیره،اما شاید جفتی پیدا نشه میونشون که دلگیر باشن هر دو به یک اندازه..منظورم اینه که هر کسی به اندازه ای دلش می گیره خوب..حس می کنم دلم خیلی گرفته..خیلی حس تنهایی می کنم..به خصوص وقتی که فکر می کنم از نوشتن محروم خواهم شد امروز و فردا..حالم یه کم خوب شده بود بعد باشگاه..یه هو توسط بنده خدایی که مجری صدا و سیما هست فهمیدم نیما نهاوندیان فوت کرده،خودم که تلویزیون نمی بینم مگر اینکه از اینو اون بشنو اخبار مرگ ها رو..تکون خوردم یه هو..چند سالش بود مگه..؟دلم گرفت..بیش از پیش..آه خدای من..

از حدود 12 روز دیگه امتحانات شروع میشه..آماده تر از همیشه ام..:)

می خندم به این زندگی..نفهمیدم چی شد اما..توی هر لحظه گیر کردم..انگار دارم می جوم مفهومش رو..گیر کردم تو هر لحظه..گیر کردم تو زندگی..کاش یکی ضامنش رو چند ثانیه ای می کشید تا خلاص کنم روحمو از چنگال های تیزش..از وقتی چشم باز کردم یا صفر بودم یا یک..این روزها بدجوری صفرم رفیق..صفر کیلومتر نه..صفرِ انجماد..

خوابم می آد..خیلی..