بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

من کامپیوتر ندارم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

لپ تاپ رو که یک سال و نیم پیش بُردن(کسایی که بهش بیشتر نیاز داشتن)پی سی هم که 3 4 ماه پیش ترکید بعد از ده یازده سال کار مستمر(البته بین راه چندین بار کارش به دوا و درمون کشیده شد،اما باز کم نیاورد تا این دم آخری).این دو سه چهار ماهی که بودم هم با لپ تاپ امیر بود که بودم..و گر نه از خودم چیزی نداشتم که باهاش بیام اینترنت.هر چقدر صبر کردم دیدم امیر نم پس نمیده اسم لپ تاپشم نمیاره این بشر..خودم دیگه به مرور زمان از رو رفتم..به زور و بدبختی راضیش کردم که لپ تاپو بهش بدم.خلاصه که فردا می خوام فایل هامو بریزم رو فلشی چیزی و لپ تاپ رو پس از مدت ها به صاحب اصلیش برگردونم.پُر واضحه که همین مسئله باعث می شه مدتی نتونم آپ کنم..

 خداحافظــ.