بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

یــادِ یــارِ مهـربانــــ
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

همیشه وقتی که کلی هم از دستم ناراحت بود باز اگه چیزی ازش می خواستم رومو زمین نمی انداخت.تو اوج ناراحتی هم به حرفم گوش می کرد.آخه منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،حتی شاید از بچه هاش..دیشب فهمیدم هنوز هم پایبنده به این اخلاق.جمعه که پیشش بودم ازش گلایه کردم..بهش گفتم منو مگه از همه بیشتر دوس نداشتی؟پس چرا بعد از یک سال و خورده ای هنوز به خوابم نیومدی؟مگه اینقد خاطرمو نمی خواستی..؟چند روز گذشت و دیشب رسید..به خوابم اومد ناگهانی..مثل همیشه..اما یه چیزایی فرق کرده بود انگار..قدش بلندتر از همیشه..شاید اندازه ی من..همون قدی که خودش واسم تعریف می کرد وقتی پیشم بود..چهره ش نورانی تر و سفید تر از همیشه..و آرامش خیلی خاصی تو چهره ی زیباش موج می زد..یه هو دیدم دارم می بینم کسی که یک ساله منتظر دیدنشم..موندم..زُل زده بودمو نگاهش می کردم..داشتم فک می کردم مدت هاست که ندیدمش..این مدت کجا بوده عزیز من که من ندیدمش..؟چطور طاقت اوردم این مدت نرفتم سراغش و الان اومدم تا ببینمش..؟چه اتفاقی واسه خودم و مادرم افتاده..؟غرق تو این افکار بودم که به خودم نهیب زدم..گفتم لعنتی الان وقت فک کردن به این چیزا نیست..مهم نیست که تا الان چه اتفاقی افتاده،کجا بودی و کجا بوده..مهم اینه که الان کنارشی..پس از کنارش بودن لذت ببر،همین..دویدم سمتش..بغلش کردم و توی خواب اشک ریختم..طعم خیس شدن رو حس کردم تو خواب..نمی دونم چقدر گذشت که تو این حال بودم..اشکام بند نمیومدن..جالب این بود که کسای دیگه یی هم کنارش بودن که همه شون رو نمی شناختم..و منی که جلوی دیگران هر طوری هست خودم رو کنترل می کنم و نهایت اتفاقی که ممکنه در حضور کسی بیافته اشکی هستش که می لغزه و راهش رو پیدا می کنه،سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم زار زار گریه می کردم..یه لحظه به خودم گفتم کسای دیگه ای هم اینجا هستن..تنها نیستی که داری این طور گریه میکنی..زود یاد خودم انداختم که کی رو دیدم..سرم روی پای کیه..و همین کافی بود تا بی خیال تمام حاشیه ها بشم و..مشغول بشم به..اشک ریختن..پس از مدتی سرم رو بلند کرد..نگام کرد..گفت من باید برم.. . . .  .  .   .    .     .      .       .         .

آه که چقدر دلم گرفته..آه..یاد شب یلدا می افتم یک باره..یاد غزل زیبایی که وقتی من برای مامان دیوان رو باز کردم اومد..همون غزل که چند دقیقه بعد وقتی مامان واسه من باز کرد دوباره خودش رو نشون داد..

 

 کـنــار  آبــــ و پــای بــیــد  و طـبـع شـعـر و یـاری خـوش

مـعـاشـر دلـبـری شـیـریـن و سـاقی گـلــ عذاری خوش

 اَلـا   ای   دولـتی   طـالـع   کـه  قـدر  وقتـــ  مـی دانـی

گــوارا بــادتـــ ایـن عـشـرتــــ کـه داری روزگــاری خــوش

 هـر آنــــ کـس را کـه در خاطـر ز عـشق دلـبری باریست

سـپنـدی گـو بـر آتـش نِـه کـه داری کـار و بـاری خـــوش

 عــروســـ   طــبـع   را   زیــور  ز  فـکـر  بـکـر  مـی بـنـدم

بـود کـز دسـتـــ ایّـامـم بـه دسـتـــ افـتـد نـگــاری خــوش

 شـبــِــــ صـحـبتــــ غـنـیـمـت دانـ و داد خوشدلی بستان

کـه مـهـتـابـی دلـفـروزسـتـــ و طرفــــ لـالــه زاری خــوش

 مـیی در کـاسـه ی چـشـم اسـتـــ سـاقـی را بـنـامـیــزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

 بـه غـفلـت عـمــر شـد حــافـظـ بــیـا بـا مـا بـه مــیخـانـه

کـه شـنـگـولـان خـوش بـاشـت بـیـامـوزنـد کـاری خوش

 

...