بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

پیچـــ در ــپبچ
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

این دو روزی که گذشت مثه فیلم داره از جلو چشمم می گذره.از هر سکانسش تیکه های بولد..اون لحظه که با مامان داشتیم از بهشت زهرا بر می گشتیم و مامان گیر داده بود منو حلال کن چون..منو میگی..؟خیس عرق شرم..اون لحظه که زیر هوای بارونی ظهر جمعه ی تهران تو منیریه پرسه می زدم تا بدمینتون بگیرم برا دوستایی که تور راکت هاشون رو پاره کردم..اون لحظه که تو گیر و دار رسوندن مامان اینا بودم به خونه ی زندایی و بعدش خودمو رسوندم واسه فوتبال..اون لحظه که مامان به زندایی گفت دعا کن یه عروس خوب خدا بهم بده و زندایی گفت منتظر کسی خوب تر از خودت نباش..اوه..همه لحظه هایی که داشتم فیلم آینه های رو به رو  رو با بهزاد تو سینما آزادی می دیدم..همه خاطراتی که شـ تعریف کرد از غواصی تو نیمه شب های اروند،از عملیاتی که 30 نفر برگشتند از 500 نفر..همه ی امروزی که همه ش به ورزش گذشت..همه ی امشبی که پیرم در اومد تا چند ساعت ازش گذشت..همه ی..حس می کنم دارم می ترکم..دِ بکش ضامنِ منو لا مصب..خسته شدم از موندن رو مرز انفجار..

پ.ن:فک نکن که به یادت نیستم..فک نکن دلتنگ نیستم..نبودی تا ببینی چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی این دیالوگ رو شنیدم:

عاشقی باید قسمتت بشه..یه هو به خودت میای می بینی یکی هست که با همه واست فرق داره..صدای پاشو می شناسی..وقتی کنارته صدای قلبت اینقد بلند میشه که فک می کنی همه دارن می شنونش..وقتی کم محلی می کنه بهت بی قرار میشی..وقتی کنارته آرومی..

مواظب خودت باش هر جا هستی..