بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نارنجی پوش
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: متن ادبی ،دلبرآمدگان

صدای در می آید،

یکی دارد می رود باز..

آخر هیچ کس هیچ وقت نمی آید..

همه یا بوده اند یا در حال رفتن بوده اند..

ناله ی در همیشه خبر از رفتن می دهد..

این بار چه کسی دارد از این جمع غم انگیز جدا می شود..؟

پاییز دوست داشتنی من..

دوست زرد و قرمز و نارنجی پوش من..

 هِی رفیق..!

 این بار که آمدی

 اگر بودم،

 اگر خواب بودم،

 بیدارم کن..

 تا مثلِ این بار..

 این طور..

 در یلدای سیاه..

 مرثیه گوی رفتنت نشوم..

چشم باز می کنم..

خودم را می بینم..

در دنیایی هستم که مثل دیروز دیگر نارنجی نیست..

منم و ..

یک برگ نارنجی در دست..

که به یادگار از پاییز امسال باقی مانده ست..

یک هو یخ می زند دلم..

پاییز امسال هم رخت برچید و

طناب زندگی را تنها گذاشت..