بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

شهرِ مـه گرفتـه
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دارم می روم باشگاه،شاید حالم کمی بهتر شود..شاید افکاری که در سرم مثل کرم در حال چرخیدن هستند از بین بروند..ماشبن نمی برم..پیاده می زنم بیرون،شاید هوایم عوض شود..شاید باران بشوید زنگار های کهنه ی این دل رنگ و رو رفته را..می زنم به دل جامعه ی لجن گرفته ی پوسیده ای که در آن زندگی می کنم..بوی گند حالم را بهم می زند..زنی که صورتش را پشت چادر مخفی کرده و التماس کنان به دنبال اسکناسی دویست تومنی می گردد تا از کسی بگیرد و به وسیله ی آن بوی نان تازه را مهمان خانه ی محقرش کند..تنها بیست متر جلوتر سوسول هایی که دوست دختر امشبشان را شام و قلیان مهمان سفره خانه کرده اند و به قول عباس گشت ارشاد آیینه بغل ماشینشان پول خون آن زن است در حال پرسه زدن هستند..یک کوچه بالاتر زنی در حال بحث با مرد میوه فروش است،راجع به شیرین بودن پرتقال ها..خیابان کناری پیرمردی که با داشتن 60 70 سال سن با بدنی نیمه فلج شاگرد مغازه ی دوزندگی است..!شاگردی برای صاحب مغازه ای که هم سنش نصف اوست هم تجربه اش..برای بدست آوردن ماهی چهارصد پانصد هزار تومان اسکناس پاره!اسکناس پاره هایی که آخرین باری که هم صحبتش بودم برایم اعتراف کرد با آن ها شهریه ی دانشگاه فرزندانش را می دهد..انگار اسکناس پاره هم گاهی به یک دردهایی میخورد..نه..؟سکانس آخر این فیلم مستهجن به باشگاه خاتمه می یابد..باشگاهی که تعدادی آدمیزاد پوشیده شده در لباس های قشنگ و رنگ و وارنگ چنان در آن در حال ورزش کرذن هستند که آدم یادش می رود که چه خبر ها که آن بیرون نیست...البته سکانس آخر این فیلم خیلی مانده که فرا برسد..شاید این سکانس آخرِ امروزِ من بود فقط..ای کاش با ماشین آمده بودم..لا اقل شیشه را می دادم بالا و بوی گند کمتری حس می کردم..لا اقل سکانس ها با دور تند از جلوی چشمانم می گذشتند و از لا به لای تصاویر پراکنده ی شان چیزی دستگیرم نمی شد..حالم اصلن خوش نیست..می خواهم بالا بیاورم تمام روزهایی را که زنده بوده ام..

راستی..کاش هر روز خدا جمعه بود..دلم گرفته..دلتنگ جمعه ام..بیشتر از تمام روزهای کودکی..