بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

یــــادِ یــــارانــــــ . . .
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

ای خدای من...بزرگی و عظمتت رو قربون برم...اراده کردی و خواسته م رو مستجاب کردی...منی که وقتی مامان خونه نباشه تا ساعت 9 10 از جام بلند نمی شم به اراده ی تو ساعت 5 از خواب بلند شدمو آماده شدم رفتم بهشت زهرا...خدایا چه حالی دادی امروز بهم...خیر دنیا و آخرت نصیبم شد...الان داشتم عکسا رو می دیدم..با خودم فک می کردم که آیا بیداری بود یا یه خواب بود..؟بعد از یک ماه بالاخره به خواسته م رسیدم و صبح زود تنها رفتم بهشت زهرا...عکسا رو که می دیدم باورم نمی شد بیداری بوده باشه..انگار فقط یه خواب خوش بود...همین...نه بیشتر...خدایا...چقدر خوب بود...چقدر حالم عوض شد...خــدا........

حرفام به همین جا ختم میشه و ادامه نداره.