بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تنها در خانه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هیچ کس نیست،خودمم و خودم.دلم هم که گیر تر از همیشه...

خدایا...به حقارت خودم هیچ گونه شک و شبهه ای ندارم اما می دونم که هر چقدر که من حقیرم میلیون برابر بار تو بزرگ تری و بخشنده تر...خدایا...تو فقط کمک کن من فردا خواب نمونم...خودت که می دونی چه دلتنگم...خودت که می دونی چه روز کسل کننده ای در پیش دارم اگه خواب بمونم...ای خدا...چقدر حرف بود این چند روز و نزدم..انگار قلمم خشک شده بود...شاید هم به خاطر بر هم خوردن خلوت بکرم بود...نمی دونم.........فقط می دونم آشفته حالم....خدایا،من الان می خوابم،تو هم کار فردامو خودت بساز...منتظرم ها...با یه دنیا چشم امید............