بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تخته پارهـ ـهای بدونــ بادبانــــ
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

رفیق دوست داشتنی و گلم،حمید،این بار چنان روحم رو با کلمات ناب و آهنگین دلنوشته های شعر گونه اش در بیشه نوازش داد که طاقت نیاوردم سیلو رو بی بهره از ذوق دلربای این عزیز باقی بگذارم...گفتم شعر گونه نه شعر...شاید چون حس می کنم این حروف به هم پیچیده اینقدر از هویدای جان و دل برخاسته که شاید سزا نباشد نامی جز دلنوشته بر آن نهاد...

 

 

تخته پاره های بدونـــ بادبانــــــ


 شب گریه ها همه حرام شد


 و انتظار تمام ِ نفسها را همچون ِ گرداب


 به درونش کشید...


 آنطرف تخته پاره های بدون ِ بادبان


 سوار بر مسیر ِ مبهم ِ آبها


 نه مسافری داشتند


 و نه ستاره ای راهگشای ِ مسیرشان میشد...


 خیس و درهم شکسته


 حتّی اگر با دست ِ توانگر ِ موجها به ساحلی می رسیدند


 هیزمی برای ِ دیدن ِ یک وعده ی دریا بودند...

 

پ.ن:تخته پاره های بدون بادبانت در ماه آذر آتش به جانم زد رفیق...پاینده باشی...