بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

مرگــ تدریجــی
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

آرش خوابیده،حالا راحت می تونم بنویسم،متنها تو تاریکی،و با این تفاوت که بر خلاف چند بار گذشته که سعی کردم به نوشتن،این بار پرم از پوچی،از هیچ...

یاد لگن آب داغ می افتم.وقتی بچه بودم و می رفتم حمام پرش می کردم و حرارتی بیشتر از آبی که بر سرم ریخته می شد داشت،حرارتی نزدیک به جوش.گاهی که یکسان بودن حرارت آب دوش آزار دهنده می شد سطل آبی پر می کردم و روی سرم می ریختم و همین کار لذت خاصی درونم ایجاد می کرد.گاهی وقت ها که به دنبال لذت خاص تری می گشتم بی خیال همه ی سطل های آب داغی که انتظارم را می کشیدند می شدم و لگن را دو دستی بلند می کردم و ظرف چند ثانیه تمام آب داغ آن را روی سرم خالی می کردم!کل لگن به سرعت خالی می شد و باید منتظر پر شدن لگن بعدی می شدم اما آن چند ثانیه چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت..الان همان حال را دارم...تدریجی دوست ندارم...یک هو خوب است...

. . .

خرم آن روز...کزین منزل ویران...بروم...راحت جان طلبم...وز پی جانان بروم...