بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خسته م،زیـــــاد!
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

تصمیم گرفتم عنوان وبلاگ رو عوض کنم.فک می کنم "باز هم من . . . ؟" یه کم مسخره باشه،نه؟فعلن دارم فک می کنم ببینم چی بهتر از هر عبارتی می تونه حال غریب من رو به علاوه ی حرف های پراکنده ای که قراره بزنم رو توصیف کنه،سعی می کنم بهترین عنوان ممکن رو انتخاب کنم.

فک می کردم ماه رمضون که تموم بشه اتفاق خاصی می افته و زندگیم از وضعی که هست در می آد،اما نه،هیچ اتفاقی نیفتاد به جز این که کما فی السابق صبحونه و نهار خوردن به برنامه ی روزانه م اضافه شد.بهزاد پسرخاله ش اومده خونه شون و تا اطلاع ثانوی از ولگردی هم خبری نیست.امیر هم که مشغول کار و زندگیشه و مثل من علاف نیست،کیانوش هم...هیچی!

مردم از بیکاری،صبح تا شب تو خونه م.حتی کتاب هم نمی خونم مثل سابق،شدم یه آدم علاف تمام عیار.چه برنامه های دور و درازی واسه تابستونم داشتم!باشگاه بدنسازی،آموزش،پیدا کردن کار جدید و . . . اما هیچ کودوم نشد،هیچ کودوم!باشگاه که چون پا نداشتم نرفتم.البته رضا حاضر بود با هم بریم اما باشگاه کنار خونه شون رو که راهش نسبتن به من دوره.کار هم دو جا رو امتحان کردم،اما فهمیدم به درد اون کار ها نمی خورم و هر کودوم رو بعد از مدتی زدم بیرون.یادش بخیر،یه زمانی،قبل از اتمام رابطه با زهرا تنهایی می رفتم ستارخان استخر.اون جا یه باشگاه هست که وابسته به جایی هستش که بابام کار می کرده و امکاناتش واسه من و مامان بابام رایگانه.تنهایی با موتور یا ماشین می رفتم استخر و حال می کردم و شب هم شامم رو همون جا می خوردم و بر می گشتم،گاهی هم با مامان بابام می رفتم(استخر زنونه هم داره کنار مردونه)،بعضی وقت ها هم با بهزاد.اما از وقتی با دختره به هم زدم فقط با دوستام می رم اون جا،نه با خانواده می رم و نه تنهایی.می دونی چرا . . . ؟چون محل ثابت قرار با دختره سمت غرب تهران بود،دقیقن زیر همون پلی که دور می زدم و می رفتم استخر.وقتی تنها می رم اونجا باعث می شه همه ش اون 2 3 ساعت رو تو فکر باشم،با مامان بابام هم که میرم همینجور(چون همه ش با هم در حال حرف زدن نیستیم که سرم گرم باشه)ولی وقتی با بهزاد می رم بهم خوش می گذره و اذیت نمی شم چون یه ریز رفت و برگشت در حال فک زدن هستیم!همه این حرفا رو زدم که بگم از اول تابستون تا حالا استخر نرفتم!تنهایی که نمی رم،مامان بابام رو هم نبردم،بهزاد هم چون تازه یه عمل سرپایی رو پشت سر گذاشته نمی تونه بیاد.فک کن تابستون نری استخر،نه واقعن فک کن!انگار امشب خیلی قر و قاطی دارم حرف می زنم،نه؟

امروز بیشتر روز رو تو خونه بودم،واسه همینه که کمی تا قسمتی رو به آشفتگی به سر می برم.کلی حرف دارم،کلی دلتنگی،کلی بی حوصلگی و کلی خستگی اما خسته تر از اونی هستم که بخوام واست تعریف کنم.از مهر دانشگاه هم شروع می شه،از طرفی حوصله ی دانشگاه رو هم ندارم،از طرفی حوصله ی روز های تعطیل باقی مونده ی تابستون رو هم ندارم!خدایا!این چه درد بی درمونیه که من گرفتارش شدم . . . ؟!

می بینی چقدر پرت و پلا میگم؟!تازه جالبه بدونی حرف هایی که دوز "چرتوپرتیسم" ش بیشتر هست رو توی گوشیم می نویسم!امروز که داشتم می نوشتم تو این فکر بودم که باید حواسم باشه یکی یه هو گوشیم رو برنداره بخونه نوت ها رو!یا اگه یه روزی خواستم گوشی رو بفروشم باید یادم باشه همه ی نوت ها رو پاک کنم!همینم مونده یکی این نوت ها رو بخونه و یه دل سیر به ریشم بخنده!

همه ی حرف های پراکنده ای که زده م رو می خوام با گذاشتن یه عکس کاملن بی ربط خاتمه بدم،عکسی که دیدنش باعث می شه یه کم حالم بهتر از اینی که هست بشه.این که چرا باعث می شه حس خوبی بم دست بده یه داستان طولانیه،همینقدر بگم که عاشق اسب و سوارکاری هستم،یه مدتی هم می رفتم باشگاهش رو ولی بنا به دلایلی قسمت نشد بتونم این ورزش رو ادامه بدم.بازم افتادم رو دور حرف زدن!بابا بکش این ترمز من رو دیگه!تو که می دونی دست خودم نیست!