بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .