بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

قنطورس تنهاست . . .
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بر فراز تپه قنطورس ایستاده است
نیمی اسب,نیمی انسان
سم هایش,سم اسب
نیرویش,نیروی اسب
غرورش,غرور اسب
اما اشکهایش,اشک های انسان

بر فراز تپه قنطورس در رفت و آمد است
چرخی دور کوه میزند و باز میگردد
فرو تر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق مادیانی شد
که با او به هر جا میرفت
می دویدند و دشت ها را درمی نوردیدند
قنطورس و مادیان وحشی.


پس از دویدن و درنوردیدن
آرام گرفتند
قنطورس میخاست حرف بزند اما سکوت کرده بود
و مادیان انگار شبحی از یک مادیان بود.


بر فراز تپه,قنطورس
چرخی دور کوه زد و بازگشت
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق دختری شد
که در رویا هایش او را دیده بود
در جنگل,نجوا کنان,با هم گام بر میداشتند
قنطورس و دختر زیبا.


وقتی گام زدن و نجوا کردن به پایان میرسید
سکوت میکردند و می گریستند
برای اینکه قنطورس,که نسیم ملایم تنش را نوازش میکرد,
به موجودی نیاز داشت که با او چون اسب بدود.


بر فراز تپه,قنطورس
از کوه بالا میرود و باز میگردد
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی.


بر فراز تپه قنطورس ایستاده است...

پ.ن:دور شدم ازت...بیا تا با هم بدویم...با هم حرف بزنیم...بیا پیشم...منتظرت می مونم...حرفامو نگه می دارم تا بیای...