بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

یادداشت جدید،داستان پاره آجر
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

می خواستم لینک کسی که این مطلب رو تو وبلاگش گذاشته بود رو بدم و الکی پستمو شلوغ و طولانی نکنم،اما به دلایلی معذور شدم از لینک دادن به اون وبلاگ...حتی خواستم لینکشو که خودجوشانه به لینک لیستم اضافه کرده بودم رو هم پاک کنم به دلیل همون معذورات اما...خدایا!چقدر حرف هست میون 4 تا استخون شکسته ی این سینه...

از وقتی این داستانو خوندم واسه خیلیا تعریفش کردم،تا از اتفاقات بد زندگیشون به بدی یاد نکنن و یاد این پاره آجر بیفتن،اینقدر تعریف کردم که خودم یادم رفت که باید نفر اولی باشم که از این داستان درس می گیرم...

دیشب پاره آجر افتاد تو زندگیم،خدا یه دست انداز تو رام گذاشت،آخه خیلی تند داشتم می رفتم،ممکن بود به فنا بدم خودمو...

چقد حرف دارم...چقد ساکتم...چه حال غریبی...خدای من...

کم شبی نیست امشب...کمی شبی نیست شب تاسوعا...کم شبی نیست...التماس دعا دارم...خیلی زیاد...اگه اشکی چکید...اگه ناله ای جوشید...اگه دستی رسید...منو هم یادم کن...