بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

توی هوای تـو . . .
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هنوزم وقتی در خونه رو به هم می زنم و میام بیرون چشمام ناخودآگاه دنبال یه پراید سفید کثیف خسته ی کره ای می گرده نه یه پراید صفر...هنوزم با خاطراتت دلخوشم...با همه صدای بلند خنده هایی که توی اتاق کوچیکت پیچید...با همه فریاد هایی که تو صدای بلند ضبط و باندت گم شد...با همه خاطرات شیرینی که توی تو اتفاق افتاد...با همه استارت زدن های دلهره آور که ممکن بود به روشن شدنت منجر نشه...با ریز ریز گرد و خاکی که همیشه ی خدا روی داشبوردت نشسته بود...با آت آشغال هایی که تو هر گوشه ت جا خوش کرده بودند و منتظر بودن بعد چند روز روونه ی خونه ی اصلیشون یعنی سطل زباله بشن...اَ...چقدرررر خاطره...روزایی که می رفتیم با هم جمشید و تو که سر بالایی سفت و سخت جمشید رو با دنده ی سبکتر از یک نمی تونستی بیای پشت سرت ترافیک راه مینداختی و بنز و بی ام دبلیو و تویوتا هایی که از کنارت رد می شدن با نگاه چپ چپ و تحقیر آمیزشون بدرقه ت می کردن اما عین خیالتم نبود و هم خودت می خندیدی هم راننده ی بی غمت...هـِــی...یادش بخیر...روزی که با امیر نظری و سید و داوود رفتیم جمشیدیه،قبل از تعطیلات عید نوروز بود...روزی که با سید و داوود رفتیم آهار...روزی که با سید و داوود و محسن دلقک رفتیم سعد آباد و جمشیدیه...کنار یه لکسوز که دست کم اندازه ی 30 تای تو قیمت داشت وایسادیم و از راننده ش خواستیم شیشه رو بده پایین...و در نهایت احترام ازش پرسیدیم آقا راست می گن پولدارا غم ندارن؟راست می گن مریض نمی شن؟(و چون سنش زیاد بود و مثه خودمون جوون نبود سوالِ معروفِ "راضی هستی ازش؟" رو قورت دادیم تا فک نکنه قصد توهین داریم)نگامون کرد و گفت نه آقا...دروغه...پولدارا هم غم دارن،هم مریض میشن...ازش رد شدیم و یک ساعت از تهه دل داشتیم می خندیدیم به همین اتفاق و مثل همیشه صدای خنده های من و دوستام گوش تو رو که صبورانه مشغول حرکت بودی کر کرده بود...چقد دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره سید و داوود و محسن رو با هم دیگه ببینم...ای خدا،امون از این خاطره ها...چقدررر اتفاق درونت افتاد،ازش میشه یه شاهنامه نوشت!کاش هر روز با تو بودن رو روی کاغذ های سفید خط خطی می کردم تا الان قسمتی از اون روزهای غجیب،قشنگ،شیرین و گاهی تلخ ثبت شده داشته باشم...خدای من...چقدررر خاطره........................اوفــــ.......همه ی این روز ها یه طرف...روزی که مادر سوارت شد و رفتیم خونه ی عمه یه طرف...خدای من...چه روز خوبی بود...ای خــــــدا...می کشن منو این خاطره ها...

رودتر باید این پستو می زدم،اما مصادف شد با امروزی که دیروزش یه تصمیمی قطعی شده بود که همونم منجر به مکتوب کردن و نشر این پست شد...سخت بود واسم گذشتن از تو...سخت تر از سخت...اما باور کن مجبور شدم...دنیای جای ایستادن نیست انگار...دوران کودکی و خواستن همه ی نداشته ها و داشته ها دیگه گذشته...باید اینو توی کله م کنم که دنیا محلیه برای گذر...باید از چیزی که داری بگذری،می خواد کم باشه و می خواد زیاد...یا خودت می گذری و یا روز آخر به زور مجبورت می کنن بگذری...چه بهتر که بیشتر موقه ها خودمون بگذریم پس و کمی بها ببخشیم به این گذشتن خود جوشانه...

 

                                     

 

                                        

 

                                       

 

خیلی دلم واست تنگ میشه...مواظب خودت باش رفیقــــــ همیشگی و خوب روزها...