بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

ر ا ز
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

یه شب عجیب و پر قصه ی دیگه،و کلی اتفاق جدید،کلی نشونه و کلی فکر و کلی شادی و کلی غم دیگه...عزیزی که می بینی حاضر ِغمت رو به جون بخره و مثل کوه پشتته در جالی که خودش...خودش دردایی داره که وقتی می شنوی یادت می ره تو هم روزی مثلن دردمند بودی...انگاری یه معجزه ست،انگاری یه الهام بخشه،انگاری یه پیام آوره...خدایا...یه کوه زمینی دیگه واسه تکیه دادن...چیا واسم صلاح دیدی توی این راه؟خدایا...یعنی اینقدر دعا کردم و گفتم کمکم کن،راستی راستی اینطوری دعام مستجاب شد؟معلومه که شد...چطور شک دارم...خدایا،چقدر تو مهـــربونـــی و چقدر راه گشا...خدا جون،دست ازم نکش،دستمو ول نکن خدا...خدایا،بابت خلق شبی که پر بود از اشک و لبخند ازت ممنونم...بابت همه چیز ممنونم خدا جونـــ . . .

زندگی  دیکته  گفت  و ما  همه ش  غلت  پشت غلط

عشق  و  نوشتیم  با  الف  نقطه  گذاشتیم  تهه  خط

مــنـــو  از   اول  هـمــه  جـا  نـشــونـدن  آخـر   کـلـاس

حالا می گن یه کاری کن،می گن حسابت با خداست

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

خــونــه ی بــی چـــراغ مــن از تــو هـمـیـشـه روشـنه

بـخـشـش  چـنـدم  تـوئـه  تـوبـــه ی  چــنــدم   مــنـه

تـــــو بــهـتـریـن رفـیـقـــمـی نـمـیـشـه از تـو دل جـــدا

گـمـم نـکـن تـو تـاریـــکـی دسـتـمـو ولـــ نـکـن خــــــدا

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

 

 

پ.ن 1 :گوش دادن کاملن اتفاقی به این ترانه در حالی که قصد نوشتنش رو نداشتم و در حالی که ناخودآگاه از عبارت دستمو ول نکن خدا توی متن پستم استفاده کرده بودم رو نمی تونم نشونه به حساب نیارم و لزومی هم نمی بینم توضیح بدم که چقدر اتفاقی شد،باشه!من دیوونه و تو عاقل...دستمو ول نکنـــــــــــــ خــــــــــدا...

پ.ن 2 :مــــامــــانـــ . . .باید بگم هر چند بی ربط باشه...مامان بهت افتخار می کنم که اینقدر دلت بزرگه که وقتی میری جایی که می دونی مستجاب الدعوة هستی و می دونی دعات هر لحظه شنیده می شه و برآورده،به عنوان نفر اول تنها پسر عزیز دردونه ت رو دعا نمی کنی،دختر خواهر شوهرت رو دعا می کنی که می دونی بیشتر از پسرت به دعا نیاز داره...دختر خواهر خودت رو دعا می کنی که می دونی گرفتار تره...مامان...با تمام وجودم بهت افتخار می کنم که از نوادر دورانی...دوستت دارم مامان...یه دونه یی..