بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

پوکهـــ ــهـــای خـــاطرات
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

در  ابتدا با لبخند چشمانم به روی داستان باز شد،لبخندی به وسعت آسمان...تصور می کردم روزهای بهتری نیز در راه است و در فکر این بودم که چطور خواهم توانست طول لبخندم را به مقیاس طول روزهای خوب هر روز گسترش ببخشم...لبخندی هایی ماورای وسعت آسمان عجین شده با روز هایی فرا تر از گستره ی خوشبختی...در همان بدو ماجرا بود که حس سردی فلزی سخت بر پیشانی ام کاخ نیمه تمام آرزوها را نابود کرد...زمان با خشابی پر شده از گلوله های زندگی انتظارم را می کشید و من بی دفاع تازه وارد بدون تلف کردن ثانیه ای دستانم را بالا گرفتم،تسلیم...بی توجه،بی مهابا شروع به شلیک کردن نمود و اکنون تنها چیزی که باقی مانده پوکه های خاطرات است که در حجم سرخ رنگ خونم در کنار صورتک سردی که لبخندی کهنسال و نارس بر لبانش خشک شده غلط می خورد...آهـــ که زندگی فریبی بیش نبود...