بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تو فعلن مشغول باش(این یک پست نبود،یک پست شد)
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

"این پست فی الواقع یک پست نیست،بلکه دور نمای ظاهری آن شبیه یک پست است!"

(جمله ای گهر بار از خودم)

 

قصد نوشتن پست جدید رو نداشتم،چون حس کردم پست قبلیم نیاز به یک پی نوشت داره و از طرفی پست قبلی یه مقدار طولانی شده بود،ترجیح دادم از این پست به عنوان پی نوشت مطلب قبلی استفاده کنم.

شاید باورت نشه ولی تو مطلب قبلی اصلن قصد زدن اون همه حرف رو نداشتم!می خواستم چند کلوم راجع به فیلم "ترومن" صحبت کنم،بعدش هم به تشابهی که بین دنیای ترومن و دنیای ما وجود داره اشاره کنم و در انتها هم قدری روضه ی حال خراب این روز های خودم رو بخونم!ولی حرف هام به طرز شگفت آوری پیش رفت،تا اون جا که به اون نتیجه ی فوق العاده رسیدم که باعث آروم شدنم شد،و این پیش روی شگفت آور ادامه پیدا کرد تا جایی که قصد بیان شعری از مولانا رو داشتم که به ناگاه به خاطر افکاری که درون سرم در حال "ورجه-وورجه" بودند به سمت غزلی از حافظ متمایل شدم و اون رو برات نوشتم(راستش رو بخوای کپی-پیست کردم!)و بعد هم اون عکس زیبا رو درج کردم.می دونی تمام این حرفا رو واسه چی زدم و چرا اینقدر روده درازی کردم و پست قبلی رو تا اینجا کش دادم؟به خاطر این که بهت بگم دست خدا رو تو زندگیم می بینم.می بینم که وقتی قیافم شبیه علامت سوال می شه،وقتی راهم رو گم می کنم،وقتی گیج می زنم،وقتی نیاز دارم یکی جمم(جمعم)کنه دست خدا چطور بهم کمک می کنه.می دونم که چون جای من نیستی یه کم سخته متوجه منظورم بشی،یه کوچولو سعی کن از دید من به قضیه نگاه کنی!یه مطلب معمولی می خوای بنویسی من باب درد و دل،یه هو همون مطلب جوری که فکرش رو نمی کنی پیش می ره و می شه جواب سوالی که مدت هاست دنبالشی!و می خوای از مولانا شعری بگذاری ناخواسته حافظ می نویسی!نمی دونم کتاب کیمیاگر رو خوندی یا نه،به نظر من اینا همه ش نشونه ست.نشونه هایی که ببینی و بفهمی خدا به یادته،خدا دوستت داره،خدا کمکت می کنه،اما وقتی که خودت بخوای.تو باید بخوای،باید یه قدم بر داری،تا خدا صد قدم به سمتت برداره و دردت رو دوا کنه.شاید الان یه سوالی واست پیش اومده باشه،اینکه من گفتم خیلی وقته که این سوالا و حرفا تو کله م وول می خورن،ولی چرا خدا الان به فریادم رسید...؟می دونی چرا؟چون الان اولین باری بود که فارغ از فکر های پراکنده و مبهم به وسیله ی نوشتن تکلیف خودم رو روشن کردم و خیلی روشن فهمیدم که علامت سوال من دقیقن چی رو می خواد بفهمه و چه مساله ای واسش مشکل ساز شده و اونجا بود که 2 دقیقه بعدش فی البداهه جوابی که خودم مدت ها به دنبالش بودم رو خودم تایپ کردم و نوشتم!جالبه،نه؟می بینی چه خدای مهربونی داریم؟

 

شعری از مولانا که می خواستم برات اونو بذارم اما ناگهان تبدیل به حافظ شد:(البته این چیزی از ارزش این شعر کم نمی کنه،نمی دونم به چه دلیلی قسمت این بود که اون غزل تو اون پست و این شعر تو این پی نوشت(که دیگه یواش یواش داره تبدیل به پست می شه)قرار بگیره)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
 
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
 
جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
 
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
 
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
 
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
 
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
 
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
 
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
 
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم
 
روح من،تو آزاد شو،من رسالتی دارم که باید در این دنیا انجام دهم،شاید رسالتم همان باشد که حسین پناهی می گفت، رساندن دو استکان چای داغ از میان دویست جنگ خونین و نوشیدن چشم در چشم پروردگارم(به یاد حسین پناهی عزیز)