بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

امروز فریــاد
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

یه گوشه نشستم و دنبال رفع و رجوع گرفتاری ها هستم،دارم فکر می کنم...چند ماه پیش فک کنم...آره...یه فیلمی دیدم و چقدر ذوق کردم از دیدنش.شاید فک نمی کردم یه فیلم ایرانی بتونه اینقدر سیرابم کنه،اما این فیلم انگار سیرابم کرد.لحظه لحظه شو بلعیدم...فوق العاده بود...مثل همیشه بعد از افتادن یک اتفاق (که حالا دیدن یک فیلم ناب بود) تو ذهنم داشتم قدم می زدم و پوشه های افکار گوناگونم رو جا به جا می کردم و تو بعضی هاش چیزی جدید می نوشتم و تو بعضی جا ها پوشه های جدیدی ایجاد می کردم...یه جاهایی کسی رو ساختم که بشه نقش اول و خودم هم که می شه گفت نقش دومی بودم که دست کمی از نقش اول نداره...خوب دوس داشتم این فیلمو بایگانی کنم تا روزی تو زندگیم شکلش بدم،آخه داستان یه عشق اساطیری بود و فیلمنامه و موسیقی و بازیگردانی ش هم حرف نداشت...داشتم تو ذهنم آرزو می کردم کاش این فیلمو بتونم با عشقم تو دنیای واقعی اکران کنم،اما آیا می شد؟در حالی که کنار گرفتاری ها غرق در روزی بودم که اون فیلم رو دیدم تصمیم گرفتم ازش با کسی حرف بزنم و بش بگم که حتمن این فیلمو ببینه،اما اسمش یادم نمیومد...هر چقدر فک می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید و از یــاد برده بودم که چه اسمی داره...کلی فکر کردم،آخر یادم اومد...امـــا...آیا درسته؟!همین بود اسمش؟!یا توهم زدم؟چرا همه چیز به هم ربط داره؟چرا اینقدر اتفاق می بینم که به راحتی می تونم به عنوان نشونه تلقی کنم اون ها رو؟یعنی دیوونه شدم؟یا قراره بشم؟شایدم دیوونه بودم...آره،احتمالاً همینه،همیشه دیوونه بودم،هستم و خواهم بود...نمی دونم...گیج شدم...به خونه می رسم...با عجله جست و جو می کنم بالا و پایین اینترنت رو و می بینم که درست حدس زده بودم و همون اسم به روی فیلمی گذاشته شده بوده که قبل از به یاد آوردن اسمش تصمیم داشتم ازش حرف بزنم...شور و شوقی بی حد و حصر دارم،باز هم یه نشونه ی جدید...اما ترجیح می دم این بار....آره،این بار...

بهتر نیست؟

 

پ.ن:گاهی چقدر راحت همه جیز به هم ربط پیدا می کند...اما گاهی از آن گاه ها تو به خودت ربط پیدا نکن...