بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

حال گیری
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

بعضی وقتا اتفاقاتی می افته دور و برت که نقشی توشون نداری اما به شدت باعث گرفته شدن حالت می شن،دقیقن اتفاقی که همین امروز ازش باخبر شدم و درگیرش شدم.تو این یک هفته کم اتفاقات رنگارنگ افتاده بود که امروز این هم اضافه شد،به خدا پناه می برم از فردا و پس فردا و پسان فردا های دگر...

خدایا،چقدر حرص خوردم امروز،چقدر عصبی شدم و چقدر اعصابم خورد شد...آخه چرا باید اینطوری بشه؟چرا باید بعضی وقتا ما آدما کرکره ی عقلو کامل بکشیم پایین و چشم بسته وسط اتوبان همت زندگی لایی بکشیم؟خدایا...به تو پناه می برم...خوب می دونم که از این اشتباهات بری نیستم و هر لحظه در تیررس تیرهای شیطان هستم و اگر تو یاریم نکنی به باد فنا خواهم رفت همون طور که امروز....

خدایا،کمک کن درست بشه...خیلی نگرانم...اعصابم خورده...به مخیله م خطور نمی کرد یه هو وسط این همه رشته افکار آشفته ای که درون مغزم وول می خورن و کشتی می گیرن مجبور شم همچین معضلی رو هم بگنجونم اما انگار مجبورم و باید این کارو بکنم...خدایا...دستشونو بگیر...تهه دلشون هیچی نبوده...می دونی یاد چی افتادم؟یاد داستانی که یکی از رفقای بلاگر نوشته بود،رفیقی که تازه لینکش کردم و وبلاگشم با عنوان داستان های کوتاه تو لینکدونیم هست اما حوصله ندارم بگردم و اون پستش رو پیدا کنم و لینک بدم...خلاصه ی داستانش رو می گم...مردی با ماشین گرون قیمت خودش در حال حرکت بود که پسر بچه ای با آجر به بدنه ی ماشین کوبید...مرد ایستاد تا پسربچه را تنبیه کند که پسربچه گفت:برادر معلولم از چرخ خود افتاده و نمی توانم او را دوباره روی آن بنشانم،هر چقدر سعی کردم این کار را بکنم نشد و هر چه فریاد کردم هیچ کس برای کمکم نایستاد...به همین خاطر مجبور شدم آجر را به سمت ماشین شما پرتاب کنم تا کمکم کنید برادر معلولم را بر روی جرخ بنشانم...مرد که به قصد کتک زدن پسربچه پیاده شده بود اشک در چشمانش جمع شد و به برادر آن پسربچه کمک کرد...آری!گاهی خدا برای یادآوری پاره آجری به سمت ما می اندازد تا بفهمیم چه کار داریم می کنیم...امروز هم همین اتفاق افتاد و امیدوارم همه و همه درس بگیریم از این اتفاقی که افتاد.یه نکته ی جالبی رو دقت کردید؟حوصله داشتم چند خط داستان رو تایپ کنم اما حوصله نداشتم لینکش رو پیدا کنم و لینک بدم یا کپی پیست کنم!گاهی فک می کنم که عجب آدمی هستم من...جالبه واست بگم از دسته گلی که امروز به آب دادم!داشتم سوار پله برقی مترو می شدم،اینقدر تو فکر بودم و اعصابم خورد و خاکشیر بود که ناخودآگاه نفهمیدم چی شد که دست بردم به سمت دکمه ی استاپ پله برقی و زدمش و پله رو متوقف کردم!انگاری یه سطل آب یخ ریختم رو سر مردم!حالا خدا رو شکر پله ای نبود که به سمت بالا حرکت می کند و پله ای بود که به سمت پایین می رود و همین طور شکرر خدا کسی ندید کاری کردم رو تا مورد عنایتم قرار دهد فقط کارمند مترو را دیدم که زیر لب غرغر می کرد و در همون حال به سمت بالا می رفت تا پله ای که من خاموش کرده بودم را روشن کند!زیر لب می گفت:یک نفر به هم نوعان خودش زیادی لطف داشت و الان از خجالت همه شون در اومد...!واقعاً نفهمیدم چرا اون کار مسخره رو انجام دادم...اینقدر تو فکر بودم که انگار تو این دنیا نبودم...

پ.ن:خدایا گناه زیاد داریم،من و تمام بندگان دیگرت...به قول رضا صادقی نیگا نکن به جرم من،نیگا بکن به کرمت...خدایا...قلم عفو بر این همه بار گناهی که روزانه رقم می زنیم بکش و همه مونو به راه راست هدایت کن...همین طور واسه اتفاقی که امروز افتاد هم یه راهی پیش پای بندگان ناچیزت بگذار...خدایا،شکرت...