بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

یک هـــ تفاوت
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم
در حال پرسه میان روز مرهــــــــ گی هایت هستی
گویی امروز هــــ بی تاب است...
حس نا امیدی را به وضوح می توان در دو چشمانش دید...
نگران می شوی...
می روی تا ببینی چه مرگـ ش شده ست
و چرا می خواهد روی روزمره گی هایت خط تنوع بکشد...
(آخر تا حالا کسی اجازه ی همچین غلطی را به خود نداده بود)
نمی رسی و هـــــ خود را از بالکن زندگی به بیرون پرتاب می کند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآ   هـــ  پر سوز درون سینه ات بدون هــــ نا تمام می ماند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . . . !حتی آآآهــــــ هم نمی توانی بکشی!
چرا این کار را کرد؟
به آسمان نگاه می کنی،شاید چیز تازه ای ببینی...
تنها اتفاق تازه پرنده ی مرگـــست که بر بام خانه نشسته...
همیشه خیال می کردی مانند شتری در خانه ات میاید روزی...
گویی روزگار به جز داستان زندگی تو در داستان مرگ نیز دخل و تصرف کرده بوده ست...
فریاد می کشی تا کیش کنی اش به خیالت،
پرنده ای که برای لحظاتی جای خوبی برای استراحت پیدا کرده است را...
اما می بینی که بر خلاف تمام پرندگان دیگر
که با بروز کوچکترین نشانه ای از تو دور شده اند
این پرنده ی سیاه و زشت نگاه به نگاه تو دوخته و حرکت نمی کند
تعجب می کنی!
این قدر زشت و متعفن است که جرات نزدیک شدن هم پیدا نمی کنی
می خواهی بروی،اما گویی پای رفتنت را هم سال هاست که بریده اند...
پس،این بار،میخکوب مهیای رفتن می شوی...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!حتی در خواندن غزل خداحافظی هم همراهی ات نمی کند لعنتی!
این قدر روز مره گی کردی که میان "روز مرهــــ گی ها" روز مرگت نیز رسید،
کسی چه می داند،
شاید آنجا میان "روز مرگــــــــــی ها" خبری از روز مره گی نباشد...



پ.ن:تقدیم به دوستی که امروز ناباورانه پر زد رفت و از فردا،اگر استادی نامش را بر
لیست حضور و غیاب خواند،باید بگوییم ... .خدایش بیامرزد،روحش شاد،برای شادی
روحش دعا می کنم و می دانم تو هم دعا می کنی...