بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

زندگی حقیر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

راست می گفت مل بروکس؟زندگی حقیره؟حق با اون بود؟هیچ وقت فکر نکردم که زندگی حقیره،اما گاهی پیرامونم اتفاقاتی می افته که...

کلاس صبح رو خواب موندم،و خوشحالم که خواب موندم،به قدری خوشحالم که شاید تا آخر عمرم نتونم اینقدر برای خواب موندن و از دست دادن یک کلاس خوشحال باشم...صبح کلاس داشتم و بعد از کلاس هم قرار بود با محسن چیزی بخونیم(محسن کلاس دیگه یی داشت).من که خواب موندم،قرار بود 11 دانشگاه باشم تا محسن رو ببینم.محسن ساعت حدود 10 بود که زنگ زد و گفت کلاس ما تعطیل شد،بیا.پرسیدم چرا تعطیل شد؟گفت یکی اینجا فوت کرده...گذاشتم پای مسخره بازی های همیشه گیش...اما ای کاش مسخره بازی بود...

آقای دکتر ... آیا الان ذره ای پشیمون هستی...؟از اینکه هر کس دیر میومد سر کلاس بهش تیکه مینداختی،از اینکه شخص متاخر تا سین جین نمی کردی اجازه نمی دادی بشینه و همین باعث شده بود هر کس دیر کرد یا قید کلاسو بزنه یا با استرس فوق العاده وسط کلاس بیاد تو...می خوام بدونم الان ذره ای پشیمونی تو وجودت هست؟ذره ای عذاب وجدان داری؟از اینکه باعث شدی اون دانشجوی طفلک با سرعت و در حالی که سرشار از استرس بوده بدوه و دم در کلاس بیفته زمین،قلبش بایسته و جونش رو از دست بده،آیا احساس گناه نمی کنی؟...

فقط قیافتن می شناختمش و باهاش دوست نبودم،با این وجود دیوونه شدم وقتی فهمیدم...با خودم می گم آخه زندگی واسه ی چی؟واسه این که جایی که فکرشم نمی کنی بخوری به دیوار خط پایان؟با خودم می گم یعنی من همون علی هستم که می خواست بپره،حتی اگه دیواری که روبروش ماورای ارتفاع پروازش باشه؟خدایا...چقدر حالم گرفته ست...چقدر...

پ.ن:گریه دارم...یه بغض بزرگ و شکننده تو سینه دارم...کلی حرف دارم...اما نمی زنمشون چون نمی خوام حرفای ناامید کننده بزنم...نمی خوام به کسی فاز منفی بدم...حالم خوش نیست اصلن...زن و بچه داشت اون طفلک...خدایا...صبر بده به خوانواده ش...خدایا...صبر...صبر...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که...اینه که،روح هم کلاسی عزیزم قرین شادی...خدا رحمتش کنه،خدا گناهانش رو انشاالله به این مرگ ناگهانی ببخشه...آآآهــ...