بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست،
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،حافظ

گر نیستت رضایی،حکم قضا بگردان . . .

پ.ن1:همیشه به صراحت نصیحتم کردی...با قاطع ترین جملات ممکن حالمو جا اوردی و زیر و روم کردی...اما با این وجود صراحت بیانت رو همیشه دوست داشتم حتی اگه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...شاید چون خودم صریحم،شاید چون حرف صریح رو هر چقدر هم تلخ باشه راحت تر از با کنایه حرف زدن می تونم هضم کنم(گر چه خودم گاهی وقتا به جای صریح حرف زدن از کنایه استفاده می کنم...)،این بار هم با صراحتت تا اعماق وجودمو سوزوندی،اما بازم همین صراحت لهجه ت رو عشقه،که آدمو حالی به حالی می کنه و به خودش می آره!پس منی که قدرت تغییر دادن قضا رو ندارم،منی که ضعیف و ناتوانم،می رم به سراغ آفریده ی قضا،که مهربان ترین مهربانان هم هست...الها،من که با این دستان ضعیف و بی بنیه کاری از پیش نتوانم بردن،تو با دستان قدرتمندت حکم قضا بگردان...آمین...